آبی آبی مهتابی، آبی تر از هر آبی

تو رو موهام بابونه و شبدر سنجاق می کنی و من یه عالم نسترن سرخابی رو رو تنت به صف می کِشم که آفتاب نتونه رو پوستت دست بکشه، شعاع های نورشو پس می زنم و پرت می کنم اون طرف باغچه، بره بتابه رو تن ریحون ها و فلفل سبزها، غلط می کنه بخواد نزدیک تو شه، چشم غره رفتن هام چرا نمی ترسوندش این لعنتی رو؟ فکر کرده چون گنده و داغه و می تونه با یه بشکن بسوزونه تنامونو یا هر کاری می خواد بکنه؟ من باد میشم میرم تو موهات، بارون میشم میام رو پوستت، ابر میشم میرم رو خورشید تا روش کم بشه ...

از چیدن نسترن ها که فارغ شم زنبور میشمو میشینم رو تنتو تا جایی که نفس های تنگم یاری کنه نیشِت می زنم... تو دلم پر از عسل میشه از شهد شیرین تنت، بعد، دور از چشم تمام خرس های دنیا عسل ها رو تو کندوی لبات قایم می کنم تا آب ها از آسیاب بیفته و سر فرصت دست می کنم توی کندو یه عالم موم و عسل بیرون می کشم و می خورم، حریص تر از خرس های قهوه ای همیشه تشنه ی عسل ... می ارزه اگه بعد از نیش زدن یه گوشه بیفتم و حال پرواز کردن نداشته باشم و باله هام بلرزن و نایی برای سر کشیدن بقیه ی شیره ی نسترن ها باقی نمونه، یه قطره عسل هم یه قطره س دوباره جون می گیرمو پرواز می کنم و به بقیه ی گل های نسترنِ روی تنت سرک می کشم و عسل های بیشتری رو توی کندومون انبار می کنیم ... 




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.