از رنجی که می کشم …

نتیجه ی آزارهنده ی شب زود خوابیدن های منم اینه تو گه ترین حالت ممکن بیدار شدن در صورتی که هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز به اینور اونور خیره شدن و تنهایی مو قی کردن که اگه شانس بیارم خوابم ببره دوباره وگرنه خواب هایی که دیدم رو تو این سکوت مرگبار باید مرور کنم و مراقب باشم عرم در نیاد چون حقیقتن الان حس گریه کردن ندارم توی روز گذشته ساعت های متوالی این کار رو کردم و الان واقعن انرژی ای برای این کار باقی نمونده...

دیشب که داشتم‌ مرغ می شستم مثل همیشه یاد این افتادم زمانی قرار باشه کسی نباشه برتی من مرغ و گوشت و ماهی بشوره من دیگه واقعن مجبورم گیاهخوار شم. با دست و دل لرزون می شستم دستکش دستم بود و سرم اونور وقتی می گرفتمشون زیر شیر آب الانم که بهشون فکر می کنم دست و پام شل میشه و فشارم میفته ...

وقتی این همه خواب دلتنگی هامو باز دارم زیادی می بینم این یعنی سایه ی گه و سنگین غول بزرگ اکثرن نامهربان و گهگداری مهربان بازم داره رو تمام وجودم سنگینی می کنه و از درون و بیرون آزارم میده. امان از هورمون ها حتا امان که قبل پریود بعد پریود و در حین پریود آدم و مغز رو ویران می کنن و خدا گویا با بشر بیش از این ها سر جنگ داره ... 

خواب می دیدم یه عالم گوشت خریده بابا بزرگه پاکشون کرده می خواد ببره آشغالارو بذاره دم در ولی ازش گرفتمو خودم بردم. خونه قدیمیه شون بود همون خونه ای که با تمام بچگی غم از دست دادنشو می فهمیدم و خدا خدا می کردم طلبکارها نتونن از چنگمون درش بیارن ولی خدا پست تر از این حرفا بود که به حرف یه بچه ی ده ساله ی گریون گوش کنه. دم سطل جلوی سوپری رضا ماهر بردم کیسه آشغالارو همه چیز عین قدیم بود من بزرگ شده بودم، بابابزرگه و خونه قدیمیه بر خلاف الان که دیگه نیستن و نخواهند بود، سر جاشون تو زندگی من بودن هنوزم و غصه شون رو دلم سنگینی نمی کرد. حتا خانوم لطیفی اینا و خانوم شاکری اینا هم بودن هنوز تمام جهان عین بچگی هام بود با این تفاوت که من بزدگ شده بودم تو خواب ... موقعی که داشتم میومدم خونه یه دخترکی دم در واساده بود می گفت صبح میای دوچرخه سواری؟ گفتم من تا دوازده اینا که می خوابم و بعد از خواب پریدم و من تا همین الان خودمو هزار تیکه کردم که گریه نکنم و باز گریه کردم. دیشبم از فرط خواب که خوابم نبرد از صدقه سر سوزش چشمام بود که حالا پدرسگ بی خوابی انداخت به جونم ... 

حتا مزخرفه که کسی کنارت نیست بیدارش کنی که اگه اونوری شده بگی برگرده سمتت و تو بغلش بخوابی یا ازش بخوای محض رضای خدا چند دقیقه ای پا به پات بیدار باشه تا خوابت ببره دوباره که تاریکی و سیاهی شب و سکوتی که با صدای بخاری برقی می شکنه فقط و تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی از بین بره ... دز بین که نه از یادت بره ... جهان عنی بیش نیست که افرینشش ففط از دست های توانمند تو برمیومد مستر کرُ لال خودشیفته ی مغرور توانمندِ ویرانگر کمی تا قسمت عمده ای عقده ای.

نمی شد مثلن اینجا بودی برای من کتاب بخونی؟ گتسبی بزرگ رو شروع کردم پسر چقدر قلمبه سلمبه حرف زده که من فراری ام از این دنگ و فنگ ها چون سرعت خوندنم رو کند می کنه کاش خودت بودی برام‌ می خوندیش ولی فقط منم و ۳ تا پتوی کلفت و دو تا پتو سفری که سنگینی شون جلوی وول خوردنم رو می گیره و تنهایی محض و یه تاپ قرمز هودی یه تی شرت آستین بلند سرمه ای پسرونه و یه ژاکت توت فرنگی ... دو تا شلوار که رو هم پوشیدم و جوراب هایی که روش مزین به پاپوش رشتیامه. تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه ...

پارسال همین وقتا بود مریضی بابا بزرگه شروع شده بود و همین‌منی که الان دارم به گا میرم از دلتنگی ش چون مجبور بودم شب تا صبح حواسم بهش باشه که اگه می خواد بره دستشویی پاشم کمکش کنم کلی هم غر می زدم چون یکی از رنج های دنیا اینه که برای انسانی که برده ی خوابه قانونی وضع کنی که خوابیدن درد بی درمونش شه که من هنوزم صدای عصاش تو ذهنمه و یه شبایی از خواب می پرم... خودشم داشت عذاب می کشید ولی من دلم می خواست هزارسال دیگه هم عداب بکشه و نتونم منم درست درمون بخوابم ولی نمیره ولی نمیره ولی نمیره ولی نمیره. من نمی خوام گریه کنم من گریه نمی کنم فقط در برابر ناخن های تیز غول بزرگ اکثرن نامهربان و گهگداری مهربان احساس سوزش تو چشمام می کنم و اشک ها خودشون سرازیر میشن. وگرنه من اصلن دختر زر زروی عر عروی گریه اویی نیستم. 


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.