امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

آقا صبح گذاشته بودم برا 9ونیم پاشم تا 10 صد بار سنوز کردم بعدشم دوباره گذاشتم تا ده و نیم خوابیدم! برا همینم دیر رسیدم، یعنی تو خواب رفتم دستشویی و رژ مژ زدمو حاضر شدم. دو هفته پیش زنگ زده بودم به این آتشکده هه و به خاطر تایم نابودی که داشت هی نمی شد که بریم. خلاصه رفتیمو خانومه بعد از کلی توضیح و اینا راهنمایی مون کرد برای بازدید، بماند که هرجایی نمی تونستیم بریم و عکس گرفتن هم جز محوطه ی بیرون امکان پذیر نبود. قبلش ولی کلی تبلیغ کتاب متاباشونو اینارو کرد، صادقانه اگه کتاباشون کودک نوجوان بود می خوندم! اونقدر کتاب سنگین دینی با اون حجم از کلمات قلمبه سلمبه منو برای خوندن اذیت می کنه، دین و آیینش هم مهم نیست ... مهم اینه که من حال خوندن کتابای سنگین رو ندارم. خلاصه بعدش یه چندتا عکس اجازه داد فقط جلو حیاط بگیریم و بعد رفتیم تو، یه کم توضیحات و اینا و بعدشم اومدیم بیرون. اونتو واقعن جس خوشایندی بهم می داد، دوس داشتم بشینم رو صندلیاش و پام رو بذارم توی اون قسمتایی از فرش که نور آفتاب می خورد و داغ تر از بقیه ی جاها بود، ولی ما اجازه نداشتیم جز یه بازدید مختصر بیشتر بخوایم اونجا معطل کنیم. توی اون خمه مانندی که آتیش روشنه دم یکی از پنجره هاش یه ظرف گذاشته بودن خاکستر ماکسترش ریخته بود، فکر کنم همون حکم گرده ی اسفندی که می مالیم به پیشونیامونو داشت! چوم... زیاد درگیر این مسائل شدن رو حال ندارم، فقط یوخده پشت دست خودمو رو گونه ی میم مالیدمو لودگی کردیم. وگرنه آرامش اونجا و تمیزی شو و اینکه حس خوشایندی بهم القا می کرد رو بیشتر از عقایدی که توی ذهن آدم هاش جاری بود دوست داشتم. یه پسرکی اومده بود می گفت می خواد نیایش کنه و فلان، خانومه می گفت نه و نمیشه جای دیگه هم همینه راهت نمیدن، آقایی هم که متصدی اون آتیش بود می گفت خدا تو قلب آدماس لازم نیست فقط محدودش کنی به اینکه بیای اینجا بشینی و دعا بخونی، از دوست داشتن و عشق و اینا می گفت و وقتی با ملت مسلمون خودمون مقایسه می کردم، می دیدم ما واقعن ریدیم و فقط ادعاشو داریم :)

 کلام آقاهه بهم آرامش می داد، خدا نگهدار گفتنش ، پاینده باشید گفتنش، اینکه می خواست حرف بزنه رشو مینداخت پایین و خیره نمی شد به آدم، همه چیزش دلنشین بود ... بازدیدمون تموم شد رفتیم کافه نادری، که تو اون ستوری نوشت در موردش گفتم و اصلن نمی خوام از دوباره نوشتنش اون طعم مزخرف غذا باز بیاد زیر زبونم، میم اگه از جوجه ش بهم نبخشیده بود تمام دهنم پر از طعم ناخوشایند اون ماهی چندش رستورانشون بود. بعد از اونجا چون از روبروی مسجد و مدرسه ی مطهری رد می شدیم گفتیم یه بازدیدم از اونجا بزنیم که در دست تعمیر و اینجور مسخره بازیا بود، تعمیرهایی که بیشتر ویران می کنن تا آباد ... رفتیم دم درهای پشتی یه جایی باز بود مبنی بر پاسخ به مسائل شرعی و اینا! رفتم تو کله کشیدم و جز حس تجاوز هیچی سراغم نیومد، مردک نچسب بر عکس مردی که تو آتشکده بود و با روی خوش جواب سلام و علیک داد و برامون آرزوهای خوب کرد، شعور جواب سلام دادن نداشت، دلم می خواست تف کنم کف اتاقش، پرسیدم بازدید از مسجد و مدرسه رو شما می دونین چه جوریه با توجه به اینکه الان تعمیراته و اینا؟ عین یه چشم ناپاک حریص عوضی فقط سر تا پای تیپ منو داشت نگاه می کرد، هنوزم از یادآوری نگاه کریهش می خوام تف کنم کف اتاق کارش، اونوقت این می خاد پاسخگوی مسائل شرعی باشه ؟؟؟؟ این خودش عین بی دیانتی های جهان بود، چشم های حریص گهشو نمی تونست بپوشونه ... گرچه شایدم خودش مسئول اونجا نبود، هرچی بود جز حس گند چیزی بهم القا نکرد، گفت درش اون پشته و دیگه نذاشتم حرفشو تموم کنه و یه تشکر الکی کردمو زدم بیرون ... بدبخت اونایی که سوالاشونو از امثال اینا می پرسن، هه ... آدمامون از کِی انقدر گند و مزخرف شدن؟ از کی دینی که قرار بوده برترین دین باشه آدمای مزخرفی توش وارد شدن که جز دزدی و غارت و هیزی کردن با اسم خدا پیغمبر هیچ غلط دیگه ای نکردن؟ و هر روز بیشتر گند زدن به عقاید چهارتا آدم مثل من؟

اونشب بابا مامان الف حرف می زدمو از سفرش به آمریکا می گفت، مامان الف چادریه، از اون چادریایی که الکی باشه و الکی ادا در بیاره نه، بی بغض و کینه در مورد آمریکا و شهرهایی که تو یک ماه که پیش برادراش بوده رفته و دیده می گفت، گفت عین یک ماه با چادر گشتم اونجا و هیچکس حتا نگاه چپ هم بهم نمی کرد، بعد یاد خودم افتادم روزی هزاربار ملت گهمون از صبح تا شب با نگاه ها و تمسخراشون عنمو در میارن، بعد میشینیم زر می زنیم مرگ بر آمریکا در صورتی که کاش مرگ به خودمون که انقدر بدیم ... می گفت فقط روز آخر توی فرودگاه دو تا بچه ی چهار پنج ساله از دیدنم ریسه رفته بودن و با توجه به اینکه زبان بلد نبودم دوستم رفت ازشون پرسید گفته بودن فقط برای اینکه من براشون عجیب بودم، اونم نه خنده از سر تمسخر ... می گفت هی مامانشون بهشون می زد ساکت باشن ولی اونا از ته دل خنده شون گرفته بود و نمی شد کاری ش کرد، حالا اینجا خود ننه باباها شعور ندارن بارها رفتاراشونو دیدم دیگه ... جلو بچه هاشون به کناری شون می کوبن و آدمای دیگه رو نشون میدن ... بالا بری پایی بیای ملت بی فرهنگی هستیم و جای بهتر شدن داریم بدتر میشیم هر روز ... می گفت تصمیم داشتم اونجا خونه بگیرم که هی برم و بیام، چندتا خونه هم حتا رفتم با یکی از داداشام دیدم. می گفت مثل بهشت می مونه از همه لحاظ بعد با خودم فکر کردم اینجا همه چیز هست، همه چیز دارم، بخوام موندگار شم به پوچی می رسم ... نزدیک بود یه دونه بکوبم فرق سرم که انقدر به گه بودن شرایط جامعه مون عادت کردیم که زندگی بی دغدغه و هوای خوب و مطبوع و رفتار خوشایند آدم های دیگه باهامون اوجِ خوشبختیه و اگه بهش برسیم برامون پوچی به همراه میاره ... مامان الف از اون مذهبیاییه که از حرف زدن باهاش لذت می بری، سر نوع پوششت چس کلاس دین و مذهبشو برات نمیذاره و اتفاقن چنان باهات گرم و صمیمی برخورد می کنه که انگار هیچ تفاوتی نیست، نقطه ی مقابلش این مردک بود که امروز ازش سوال پرسیدم، کریه، حریص و هیز که با توجه به تفاوت ها ری اکشن های ناپسند از خودش بروز می داد و جای جواب سلام دادن کله ی پر از پهنش رو فقط تکون داد و به خودش زحمت یه سلام خشک و خالی رو هم نداد ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.