امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

دیشب اون "هشت کلید" مزخرف رو تموم کردم و به نشونه ی اعتراض از روی تخت پرتش کردم کف زمین و وقتی چِرق صدا داد لذت بردم! و به ثانیه نکشیده هجوم بردم سر کتاب "بن بست" ... در مورد دوستی دو تا پسرکه که هیچ جه مشترکی ندارن، یکی فلان فلان شده ی مدرسه س! و از همه ی بچه ها حداقل یک بار رو زهر چشم گرفته و اون یکی پسرک زبون دراز سرتقی که سندروم دئون داره. تا اینجا که خوب نظرمو به خودش جلب کرده، این تفاوت ها برام دلنشینه، بر خلاف کتاب قبلی که دستم بود و یه داستان خطی مزخرف رو روایت می کرد که محض رضای خدا یه اپسیلون صفر هم اوج نداشت ... چند فصل خوندمو چندتا اپیزود سریال دیدمو، بعدشم گرفتم خوابیدم یه کله تا دوازده اینا، بماند که از اون موقع تا 4 اینطورا علاف بودم و وقتی بازم کتاب خوندمو چشمام گرم خواب شد چنان از خواب بیدارم کردن که نزدیک بود سکته کنمو از همون موقع یه سر درد تخمه ژاپنی همراهمه، گرچه نیم ساعت یک ساعت بعدش باز دوباره خودمو به زور خواب کردم، ولی وقتی تر می مالن به روز آدم سخت میشه تر مالی ها رو پاک کرد ...

از خواب که پاشدم دو تا نشان کتاب درست کردم که خودم هلاک اون هویجیه شدم، بعد از گیلاس و هندونه، الان سخت دلبسته ی هویجم! گرچه پیش ترها هم دلبسته که نه وابسته ی هویج بودمو همیشه تو یخچال یه ذره هویج بود که من با وسواس بشورمو بغل میوه های دیگه بذارم بیارم کنار خودمو تو رختخواب خرت خرت بخورمش.

بعد دیدم حس شام خوردن که ندارم هیچ، عجیب امشب دل من هوس صبونه کرده، عاشق شده از عشق پنیر تب کرده! دیگه یه صبونه زدم بر بدن و رفت اونجا که غم نباشه الانم باز نشستم پای سریال یکی دو تا اپیزود دیگه بر بد بزنمو برم سر وقت این کتابه، محتوای کتاب رو اگر بگم عالیه دروغ نگفتم، ترجمه ی کیوان هم که کلن خوراک کودک نوجوانه؛ ولی اینکه افق تو چاپ این کتاب نالوتی بازی درآورده و از کاغذ کاهی استفاده نکرده و مجبورم چشم بدوزم به صفحه های سفیدی که دوسشون ندارم، یه کم کار رو برام سخت کرده. به امید روزی که تمام کتاب ها چه کودک نوجوان چه بزرگسال همه از دم کاغذ کاهی شن ... کاغذ محبوب من! صد البته بعد از گراف !


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.