امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

بر اساس اون خوابیدن دیشب تا امروزم که بیشتر به جون کندن می مونست تا خوابیدن، دیگه از وقتی که کاملن پاشدم مرض کوکو سیب زمینی افتاده به جونم، به غایت هوس کرده بودم انقدر که هرچی به خودم بی محلی کردم نتونستم بی خیالش بشم. هی رفتم اومدم چنین کردم چنان کردم نه آقا هوسش از سرم نیفتاد که نیفتم. از حربه ی خود ضایع کنی استفاده کردم گفتم یادته چند ماه پیش درست کردی و نشد؟ این لامصب از اون غذاهاس که آسون به نظر می رسه ولی دهن سرویس می کنه، یا وا میره یا می سوزه یا یه چیزی ش میشه به هرحال. بازم به غیرتم بر نخورد که بی خیالش شم، هیچی دیگه چندتا سیب زمینی تو سبد بود و دیگه افتادم به جونش. بترکه این شکم که وقتی هوس می کنه باید نیازشو بر طرف کنی!

با سلام صلوات سیب زمینی ها رو پختم و با سلام صلوات ورز دادمو ادویه ها رو ریختم و هی دست به تمبون خدا شدم این بار خوب در بیاد وگرنه برای همیشه پرونده ی کوکو سیب زمینی رو می بندم و می بوسم و میذارم کنار. حالا هرچقدر هم این کوکوی کوفتی رو دوس دارم که داشته باشم وقتی قراره هر بار اعصابمو به هم بریزه باسن لقش دیگه سمتش نمیرم! آخرین بار تولد دخترخاله کوچیکه خوردم که خانوم ف درست کرده بود گذاشته بود تو یخچالشون، حقیقتن به زور خیار شور خوردم چون اصلن با طعمش حال نکردم، من حاضرم ریخت و قیافه ی غذا مثل بالاآورده باشه ولی طعمش درست درمون باشه، ریخت داشته باشه غذا ولی طعم نه، روز و روزگار رو سرم خراب میشه. کلی هم کلفت درستشون کرده بود. دیگه تا امشب نخورده بودم و حق داشتم دلم انقدر براش له له بزنه. و همین جا بیرون از پرانتز خاطرنشان شم که پسر پودر سیر توی کوکو سیب زمینی اصلن محشر کبراست. سیر و پودر سیر اصلن زهر مار رو هم خوشمزه می کنه. خلاصه درست کردم و همون لحظه هم میم از راه رسید و گفتم ببرم براش نظر اونم بپرسم آقا دیگه حجت رو بر ما تموم کرد گفت خوشمزه شده فاطی هم دو سه بار گفت خیلی خوب شده بود، تا اون موقع هنوز خودم نخورده بودم چون بوی کوفتی ش اشتهامو کور کرده بود. لعنت خدا، وقتی خودت غذایی رو درست می کنی تمام وجودت بوشو نفس می کشه و گرسنگی از سرت می پره و منِ بخت برگشته حقیقتن با تمام علاقه م به آشپزی یه وقتایی دلم می خواد یکی دیگه برام آشپزی کنه و من فقط بخورم و لذت ببرم ... دیگه رفتم یه دونه انداختم بالا دیدم نه این بار رو سفیدم کرد این کوکوی ذلیل مرده! الان به درجه ای رسیدم که باز دلم می خواد برم به اون چندتای باقیمونده ناخونک بزنم ولی خب حسش نیست این همه راه رو برم حقیقتن کوفته م! از اون طرف فردا کوفت هم نداریم بخوریم من دیگه حس درست کردن چیزی رو ندارم. و الان می فهمم وقتی مامانا و کلن خانوما زانوی غم بغل می گیرن میگن حالا فردا غذا چی درست کنم؟ یعنی چی! و هرچی بهشون پیشنهاد میدی میگن اینو که تازه درست کردم اونو که فلانه اینو که بیساره. ولی خداوکیلی اینا ناز و گوز دارن، این قورمه سبزیه رو اگه هنوزم مونده بود ازش و تا ده روز دیگه مجبور بودم فقط اونو بخورم بازم می خوردم عین خر. قورمه سبزی و لازانیا و ماکارونی هرچی بیشتر می مونه سکــ.سی تر میشه لامروت. البته خورشت کرفس و قیمه هم همین خاصیت رو دارن.

بعدازظهری ساعت 4 اینا غرق در ظرف شستن و جمع کردن وسایل صبونه م بودم دیدم زنگو زدن، یعنی خداوکیلی کارد می زدی خونم در نمیومدا پسر بازم بی خبر اومده بودن، البته می گفت زنگ زده کلی و ما جواب ندادیم اونم دیگه دل رو زده به دریا و اومده! وااااای آقا باز این حرکت ضایع رو زد این عمه هه، اومده در یخچال و فیریزر ما رو باز کرده میگه این مارکش چی هست حالا خارجیه ایرانیه چیه؟ (خب داداش مارکشو بالاش نوشته توشو تو چرا فضولی می کنی ؟! همهی  فک فامیل ها انقدر چیپ رفتار می کنن ؟!) گفتم نه اینکه ایرانی نیست گیر داده کجاییه گفتم چه می دونم والا! گفت این ایرانیه اسمش مثل اینکه "اسنواکه" آقا به اسنوا گفت اسنواک منو میگی نمی دونستم سر در خشتک خویش فرو کنم کله مو بچپونم تو سینک ظرفشویی چه جوری جلو خنده مو بگیرم. یعنی با بدبختی خودمو جمع کردم خدایی خدا دشمنشم تو این شرایط قرار نده :))

دیگه اون رفت یکی دیگه زنگ زد داریم میایم، ننه ت خوب بابات خوب، باز دمت گرم خبر دادی تو یکی! منم کمین کردم پشت در که تا اومدن در رو بزنم براشون و بعدش چپیدم تو حموم چون حقیقتن بعد از آشپزی باید چپید تو حموم و لاغیر! الانم دارم پست ها رو سر هم بندی می کنم زودتر برم بشینم "گتسبی بزرگ" رو بخونم. کلامش واقعن قلمبه سلمبه س ولی بهم کیف داده تا الان که نمی دونم یهو دیوانه میشم این ادبیات خیلی فاخر رو تاب نمیارم و رها می کنم، غرور و تعصب دو سال کشید خوندنش، اونم فقط خوندم که بخونم، هیچ وقت اونقدر رغبت براش نداشتم فقط چون داوود برای کادوی تولدم خریده بود حس می کردم باید حتمن بخونمش حیفه نخونم ! گمونم مشکل از منه که مشکل با کلاسیک ها دارم و صد البته ادبیات بزرگسال ولی خب "سه شنبه ها با موری" هم بزرگساله پس اون چرا انقدر حال داد بهم ؟! صد البته "صد سال تنهایی" رو هم دوس داشتم ولی هربار خواستم از نو بخونمش حوصله نکردم!


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.