امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

امروز روز آخر نمایشگاه بود که امسال حقیقتن به دلم نَنِشست هم اینکه شادان نمی تونست درست درمون روزها رو بیاد و من حال تنهایی کشیدن نداشتم هم اینکه کلن سرما نمیذاشت از زیر پتو بیرون بیای و تعطیلی های اون یکی دو روز هم پاک تنبل ترمون کرد که بمونیم خونه هم اینکه رفتارشون چنان رفت تو مخم که دلگه این یکی دو روز آخر رو هم با حس ناخوشایندی رفتم امروز هم 3 بود رسیدم اونجا فقط برای اینکه وسایلمو جمع کنم بیارم با خودم. زیاد وسیله ای نبود بیشتر قرتی بازی بودن کوسن ها رو اونروز که آوردم بارم سبک تر بود. قبلش رفتیم حسن آباد و یه چندتایی کاموای باب میلم خریدم، از این ارزون مرزونا ولی خب رنگاشون چنان دیوانه م کرده بود اگر نمی خریدمشون بعد میومدم خونه می گفتم عجب گهی خوردم و دفعه ی بعد که می رفتم نبود که نبود! وسایلمو که جمع کردم یکی از هم گروهیامون اومد بعد هی گفت بیار ببینم چیا داشتین و اینا ... این یکی دیگه خیلی دیقه نودی رسیده بود دیقه ی نودِ دیقه نود ! لحظه ی آخر آخرین روز ... بعدشم یه ذره طناب کشی بازی کردیم البته من یه دور بیشتر نرفتم چون فکر می کردم با این شرایطم قرار باشه اون همه خانوم بیفتن روم چون نفر آخر وایساده بودم دیگه نه کمری نه باسنی نه حالی به آدم می مونه ؟! نه والا. اون عروسک ریزه ها رو که پونس رو به خانومه گفته بودم درست کنه تحویل گرفتم و چشمم به سبزکه که افتاد گفتم وااااااای خود ممیسه، قرار بود برای خودم باشه یه دونه هم بیشتر نگرفتم بعد رفتیم سر میزش دیدم اع یکی دیگه هم هست بعد چنگ انداختمو اونم بغل کردم با خودم آوردمش. موهای پونس رو رنگی رنگی کردم ولی همچین به دلم نَنِشت شاید فردا فقط موهاشو ارغوانی بزنم ... دلم می خواست نارنجی باشه ولی کاموای نارنجی ای که باب میلم باشه و به موهای پونس هم بیاد نداشتم ...

خلاصه برگشتیم خونه و جز چند نفری که اونجا حس خوبی بهم می دادن با کس دیگه ای خداحافظی نکردم حتا دلم نمی خواست بند کفشاشو تو راهروی اونجا ببندم، اومدم تو خیابون با فلاکت و با بار و بندیلی که گذاشته بودیم رو ماشین مردم بستمو راهی شدیم. ولیعصر باز مامور بازار بود. من خنده م می گیره از دیدنشون، بچه تر که بودم می ترسیدم الان فقط خنده م می گیره و پلیس هامونو وقتی با پلیس های خوشتیپ و خوش هیکل و خوش پوش کشورهای دیگه مقایسه می کنم، مخصوصن پلیس های خانوممون، تاسف هم می خورم که ما حتا پلیس هامونم خوشتیپ نیستن. انگار تو این مملکت هرچی عنتر منتر باشی بیشتر کارت پیش میره ... توی ونی که سوار شدیم همینجوری همه جو آزادی خواهی گرفته بودشون و حرف می زدن، توی سوپری سر کوچه که قبلن سوپری رضا ماهر بود هم همینطور، خانومه می گفت ایشالا اینا برن شاه بیاد .... وای وای امان از ملتی که هرکسی رو چه شاه چه ملا چه هرچی برای خودش بت می کنه و با کون می خوره زمین و دو روز دیگه باز صداش در میاد اینو نمی خوایم اونو می خوایم ... والا تمامش انتخاب خودتون بوده وقتی انتخاباتونو توی چشم ما هم فرو می کردین ها، پای انتخاب هاتون بمونین خب :)

وقتی رسیدیم دیگه از شدت سر درد رو پا بند نبودم و یه ذره بیشتر بیدار می موندم کار به استفراغ می کشید هیچ وقت یادم نمیره بچگی، عروسی داداش "ر" از صدقه سر این سر درد عن تمامش استفراغ شد و از وجودم ریخت بیرون و من فقط توان داشتم که بخوابم تا صبح شه ... مسخره س که من نمی تونم پیرسینگ فِیکم رو برای این بزنم چون سر درد می گیرم، و فقط خریدم گذاشتمش اونجا و با حسرت نگاهش می کنم همین ... دو ساعتی رو به هوای اینکه تسکین پیدا کنه خوابیدم که پاشم بعدش غذا بذارم و کارامو بکنم.
بماند که صد دفعه پاشدم ببینم ساعت چنده که بیشتر نخوابم وگرنه کارام می مونه.

خسته از انقلاب و آزادی فندکی در میاوری شاید

هجده تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.