امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

ساعت نزدیکای یک زنگ زده تو خواب و بیداری بودم یعنی کلن هوشیاری نداشتم ببینم چی به چیه گفت اگه میای با من پاشو بپوش بریم. من نمی دونم چرا این جریان ساس بند آویزون از باسن من براش عادی نمیشه؟ هربار به خودش زحمت میده بگه خب کی بهت گفته این ازت آویزونه قشنگه؟ و برای هزارمین بار باید به کل جهان هستی توهین کنم و بگم کون لق همه و نظرشون، مهم خودمم که باید خوشم بیاد که خوشم میاد دیگه. سر خیابون که رسیدیم از اینور و اونور هیچی پیدا نبود، دود و گرد و غبار و خاک قشنگ تو حلقمون بود، این چند روز بیرون نیومده بودم وضعیت هوا رو ببینم ولی انقدر توی شش هام و ریه هام حس ناخوشایندی داشتم که از دهن و بینی نفس می کشیدم بازم اکسیژن بدنم تامین نمی شد و به سرفه افتاده بودم که اگه از بقیه ی سوراخ سنبه های بدنم هم نفس می کشیدم باز اکسیژنی در هوا نبود که بخوام بگیرم... یه حس خلا تو تمام وجودم بود هرچی بیشتر نفس می کشیدم بیشتر کم میاوردم. حس گهیه تحمل این شهر تحمل این هوای مزخرف تحمل آدم های مزخرف ترش که همین تنفس این هوای لعنتی بسه و باز دود سیگارهاشونو توی صورتت میدن، مسخره س که من توی اون تاکسی شیشه ی ماشین رو دادم پایین که بوی گند سیگار راننده بهم نخوره و هوایی می خورد تو صورتم که هزاران برابر آلوده تر و مسموم تر بود ...

فقط یادمه ظهر از شدت سرما نتونستم کله مو بکنم زیر پتو چون نفسم بیش از همیشه به شماره میفتاد، بعدشم که خوابم برد ... دم غروبی هم زودتر از خونه شون زدم بیرون که برم یه چندتایی نوز ستاد بگیرم. آقای قبلی که ازش خرید کرده بودم توی مغازه نبود و آقایی بود که چند سال پیش هم ازش نقره اینا می خریدیم و از همون بچگی هم از شخصیت لاسوش خوشم نمیومد تنها بودمو باید اونقدر سفت و محکم حرف می زدم که نخواد کراهت در گفتارش رو شروع کنه. هی گیر داده بود اینو بگیر اونو بگیر الان مده گفتم جناب من کاری به مد ندارم. یه ذره دیگه حرف می زد نوز ستاد و پیرسینگ و کوفت و مرض رو بی خیال می شدم و با کوله وس اک سنگینی که داشت سرشونه هامو از کار می انداخت می کوبیدم تو سرش. هم مشتری هم فروشنده باید محترم باشن نه لاسو. لاسو بودن هر یک از این دو منو کفری می کنه.

 خریدمو کردمو زدم بیرون و باز سوار اتوبوس شدم یه قسمتی از مسیرم رو. این اتوبوس های مزین به تبلیغات بی پایه و اساس که تمام شیشه ها رو می گیرن و بیرون رو نمی تونی ببینی و جز سر گیجه چیزی عایدت نمیشه. نه تنها وجهه ی زشت این شهر رو زشت تر و تجاری تر کردن که نمی دونی مقصدت کجاست و کجا باید پیاده شی. بیش از اینکه تبلیغاتشون راهگشای تصمیم ملت برای خرید باشه، تو رو مطمئن می کنن که از اون شرکت و اون برند کوفت هم نخری که چنین مجبات بر هم زدن آسایش نسبی ت رو فراهم می کنن. به محض اینکه رسیدم خونه گفتم امشب دیگه باید یونیکورن فسقلی خودمو رنگ کنم، صورتی ش کردم چون دلم نمی خواست شبیه اون بنفشه که شین ازم خرید یا اون سبز آبیه باشه، باید صورتی برقی برقی می شد فقط برا خود خودم باشه. الانم مراحل خشک شدن رو داره طی می کنه پدر سوخته! لبش خندونه و شاخش طلاییه و خال خالیای روی تنش سفید متالیکه و یال و کوپالش سرخابی اکلیلی.

شاید برم بشینم سروقت فیلم "شگفتی" دلم می خواد فیلم "خطای ستارگان بخت ما" رو ببینما ولی اعصاب زار زدن ندارم... شایدم بشینم سروقت دی وی دی انیمیشنی که بهم داده و هنوز دلم نیومده ببینم چون دلم همیشه خواسته سر فرصت و با جون و دل ببینمش و ماه هاست به تعویق افتاده ...

لعنت به تمام دل دردهای جهان و به تمام آی بی اِس های کوفتی. امروز مجبور شدم شلوار تو خونه ایشو بپوشم چون رون و باسنش از من کوچیکتره به طبع شلوارهاش سایزشون از من کوچیکتره و خب تنگم بود و به شکمم فشار اومده و آی بی اس محترم لطف کرده داره جر وا جرم می کنه... حالم از این توی شکمم لوله شدن ها و کش اومدن دل و روده م به هم می خوره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.