امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

صبح قرار بود زودتر پاشم باید جمع و جور می کردیم ولی نه اینکه 9 صبح. سر درد به قوت خودش باقی بود و خواب های پریشون هم که بدتر اندر بدتر. بنابراین اصلن به روی خودم نیاوردم وقتی صدای آقاهایی که برای بردن فرش ها و اینا اومدن رو شنیدم بازم زیر پتو ها خودمو سفت چپوندم تا خوابم ببره. نبرد نبرد نبرد، جون کندمو نبرد. خودم پاشدم رفتم بینم چه خبره و باز برگشتم سر جام و گفتم باید بخوابم فقط باید بخوابم گیر داده بود مامز خسته نشدی انقدر خوابیدی؟ واقعن حال نداشتم توضیح بدم تا ساعت 4 و پنج صبح بیدار بودمو تا 9 صبحی که با خواب های آشفته سر کردی هیچ جای روح و روان و جسمت رو این خواب نمی گیره. از صدقه سر عر و ونگ هامم صدام چنان امروز تخمه ژاپنی شده بود خودم داشتم بالا میاوردم بسکه مجبور شدم سینه مو صاف کنم و سرفه ... دیگه سر ظهر بیدارم کردن بیا یه چیزی بخور خب قطعن میل به درد بی درمون هم نداشتم فقط همونجا توی جام بعد از خوردن قرص ناشتام چندتا انجیر انداختم بالا من باب مسهل سازی! می دونستم بخواب چیزی نخورم و راهی خیابون شیم سر درد بدتر، مغز منهدم و کوفتِ کاری، ولی هیچی پایین نمی رفت حقیقن. منی که کاموا می بینم مثل علی ورجه دور خودم می چرخم و در صدد داشتن خوشرنگاش بر میام هرچی می دیدم دست رد به سینه شون می زدم، یعنی چنان تو حال گهی خودم غوطه ور بودم که واقعن جهان به چپ و راستمم نبود فقط در عجبم روزایی که حالت بده انگار ملت فهیممون مهربونی شون گل می کنه! انقدر زا و نزار به نظر می رسیدم ؟! خدایی دیگه در این حد هم نبودم فقط اگه لحظه ای به حال خودم رها می شدم می زدم زیر گریه وگرنه انقدرها هم از صورتم معلوم نبود که شیشه شیشه آبغوره گرفتم. امروز سطح شعور ملتمون جوری بالا رفته بود که یه گروه متشکل از 4 پنج نفر دختر توی مترو تا منو دیدن چنان جیغ و داد کردن وای اینو ببین چه خوبه! وای جان جان! انصافن از این رفتارها من در میان مردممون واقعن کم می بینم، بنابراین اجازه بدین که خیلی تعجب کرده باشم! و حتا یکی از فروشنده های مترو گفت چی می شد همه مثل شما لباس می پوشیدن! نه پسر گویا فقط روزایی که آدم شارژه اون روی خبیثشون گل می کنه و در صدد تمسخر بر میان حالت خراب باشه کائنات هم دلشون به حالت می سوزه! ولی من صادقانه به همون میزان که از تمسخرشون بدم میاد گرچه هر کدوممون تحسین کردن رو دوس داریم! ولی تحسینشونم یه طوری م می کنه، دلم می خواد آدمیزادانه در کنار هم زندگی کنیم تا این همه عکس العمل نشون دادن... قبلشم تو خیابون نزدیک ایستگاه مترو نزدیک بود بیفتم زمین یعنی جاتون خالی افتادم بعد نشسته بودم می خندیدم،حالا یه پیرمرده هم بالا سرم هی آخی آخی می کرد و بعد می خندید :/ خب من الان آخی گفتن و دلسوزی تو بچسبم یا خندیدنتو داداچ؟ دیگه تو حسن آباد عین این بچه صغیرها اینور اونور رو نگاه می کردم مامز هرچی کاموا نشون می داد ری اکشنم دال بر زیبایی شون بود ولی برای خریدشون نه، هیچی حالمو خوش نمی کرد تا چشمم به یه بنفش افتاد تو جعبه ی کاموا حراحی ها و دیگه یه تکونی به خودم دادم، گفتم اینجوری نمیشه، بنفشه دختر بنفش! بعدن عین چی پشیمون میشیا! دیگه بعد از اونم رفتیم تو یکی دو تا مغازه ی دیگه تا چشمم افتاد پی دو تا کلاف از این رنگی رنگی ها و اصلن نمی خوام بگم که رنگ سبز و آبی شون و اون بنفشآبی وسطشون چه دهنی ازم سرویس کرد که نتونستم بی خیالشون شم و به حال گندی که داشتم ادامه بدم. ترجیح دادم داشته باشمشون و پس از مدت ها رو آوردم به دو میل... توی دو میل من کشباف و ساده و اینا بیشتر بلد نیستم!ولی با همونا هم یه چیزایی می بافم دال بر سرگرم کردن خودم. همین به ظاهر ساده ها رو هم کمیتم لنگ می زد امروز، چند سال بود نبافته بودم و نابود پسر نابود! خودم از خودم خجالت کشیدم انصافن ولی خودمو جمع کردم دیگه گرچه الان سر درد نمیذاره بیشتر بشینم سرش و باید زودتر لوله شم برای خواب...

این یکی دو روزه انقدر پی خاک بر سریام بودم ذهنم جمع و جور نبود برای نوشتن در مورد فیلم "خطای ستارگان بخت ما" یادم بود فردا پس فردا بنویسم... یادت می مونه یادم بندازی؟


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.