امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

صبح زودتر از چیزی که باید پاشدم و خوبه پاشدم که یه کم به کارام رسیدم چون شبونه که برگشتم خونه باید غذا درست می کردم و قطعن دیگه هیچ توانی برای انجام کارای خودم نداشتم همونطور که الان ندارم و دارم غش می کنم فقط دارم زمان رو می گذرونم زودتر برنج دم بکشه بگیرم بخوابم ...

خریت محض هم کردم که پا نشدم صبونه بخورم و گرسنه نشستم سر بند و بساطم، هربار برام درس عبرت نمیهش که فشارم میفته و حالم به هم می ریزه و تنها زمانی که برای استراحت پیدا کردم از ساعت ده دیقه به دو تا دو بود که تا چشم رو هم گذاشتم اِلارمم ور ورش به هوا رفت و پاشدم ناهار رو زدمو حاضر شدم رفتیم. تا ساعت 5 یه جلسه در مورد حریم های تهران بود و رفتیم، حرف هاشون حوصله سر بر بود و برای منی که نمی تونم بیش از نیم ساعت سر جام بشینم یک ساعت و نیم نشستن مصداق مرگ رو داشت! ولی کلیپ های محشری پخش کردن و دم بچه های البرزیست گرم به خاطر این فیلم ها و کلیپ ها ...

بعدشم که تو این کسادی بازار کافه ها و آبمیوه فروشی ها و یواشکی خوراکی خوردن ها و روزه های زورکی مثل تمام چیزهای زورکی دیگر این مملکت؛ الکی دور خودمون چرخیدیم تا زمان بگذره و ساعت 7 شه و بریم بچپیم تو تماشاخانه ی ایرانشهر، حداقل اونجا از گرمای هوا خبری نبود. برای دیدن نمایش "آناکارنینا" رفته بودیم، که اگه امشب دووم بیارم همین امشب یه چیزایی در موردش می نویسم یا نه به فردا موکول میشه ...
خب یه وقفه افتاد بین این پست، این وسطا رفتم برنج رو خاموش کردم و دوباره خورشت رو گذاشتم که خوب جا بیفته، البته بنا بر عادت از بچگی هام تا کنون همونجوری داغ داغ یه ذره ریختم تو پیش دستی و با قاشق کوچولوعه خوردم ! خیلی وقت بود هوس قورمه سبزی کرده بودم، هوس خورشت بامیه و کرفس هم نیز ... تو این حین که چهارتا قل بیشتر داره می زنه خورشت برم در مورد نمایش امشب یه نم بنویسم ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.