امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

صبح ساعت 6 از خواب پریدم، ساعت رو واسه هشت گذاشته بودم کلی اینور اونور کردم خودمو نوچ، نیم ساعت گذشت و چشمام داشت گرم می شد دیدم نامردیه گذاشتم هشتو نیم پاشم گفتم فدا سرم که دیر برسم خواب واجب تره! خلاصه دهو نیم اینا رسیدم اونم با چه جون کندنی از خواب پاشدمو صبونه زدم و حاضر شدم ...

بعد از کلاس هم چپیدم خونه، تا اومدیم یه چرت بزنیم اِلارم ور ورش رفت هوا و باید پا میشدم بازم با جون کندن هرچه تمام تر پاشدم. رفتیم یه سر بیرون و بعدشم مسیرمونو به سمت تجریش کج کردیم! به طرز فاجعه باری شلوغ بود و تمام مدت حواسم بود کسی هیکل نکبتشو بهم نماله، اینجور وقت ها مردان غیور میهن عزیزمون از کوبیدن آرنجشون توی سینه ت و مالیدن دستشون به باسنت و گه خوری کردن هایی چون جوووون ناز بشی و امثالهم کوتاهی نمی کنن ... من به عنوان یه خانوم، دلم آشوب میشه توی جای دیگری این آقایون، یکی هم جنس من توی زندگیشونه به هر نحوی و دست از کثافت کاری ها و هرزگی هاشون تو جاهای دیگه بر نمیدارن ... گه به تمام مردها و زن هایی که حریص مردها و زن های دیگرانن، حیف گه، گه باز یه خاصیتی داره و کود میشه اینا هیچ خاصیتی ندارن ... بعد همینا زناشونو می کنن تو هزار پستو و به تمام مردهای دنیا شک دارن، عوضی تو عوضی ای قرار نیست همه اینجوری باشن... مستر کرُ لال هیچ زنی رو گرفتار مرد این مدلی نکنه، یکی مرد هیز یکی مردی که تعصب احمقانه داره، که اینو نپوش اینو بپوش این چه وضع لباس پوشیدنه این چه وضع آرایش کردنه ... زنی که خونه ی مادر پدر باید جواب پس بده بعدشم خونه ی شوهر ... انصاف نیست خدایی و مردها از اول تا آخر آزاد آزاد آزاد ... هرکاری می خوان می کنن، باسن لخت تو خیابون میرن می گردن آخرشم یه آفتاب مهتاب ندیده رو می گیرن و قایمش می کنن پشت پرده های خونه، بشوره بپزه بسابه و خودش بیاد تو خیابون خودشو بماله به باسن اینو اون، به اینو اون تیکه بندازه و صدتا گه بخوره ... مردک زنشو کرد زیر خروار خروار خاک به اینو اون چشم غره رفت که چرا لباس سیاه نپوشیدین دارین بی حرمتی می کنین حالا یکی بیاد جلوی لاسیدنا و لوسیدناشو بگیره که طرفش پیش از فوت همسرشم بوده بعد این آدم میره بالا منبر اینو اونو به راه راست هدایت می کنه ... حاجی ببخش راه راست تو واسه ما سمت دستشویی بین راهی رو نشون میده ... از اونا که شلنگم ندارن و باید خودتو با آفتابه بشوری و کثافت از سر و کول دستشویی ش بالا میره و آدم پس فردا صدتا مرض می گیره :) چقدر یه سری از آدم ها چندشن، چقدر نچسبن، چقدر غیر قابل هضمن ... چقدر بازیگردن آخ چقدر چقدر چقدر ... و چقدر پشت بازی های مزخرفشون موفق هم هستن ده نفر رو اگه نتونن گول بزنن هشت نفر حداقل گول حرفاشونو می خورن :)

در به در توی بازار تحریش میون تسبیح ها دنبال تسبیح سبز بودم، پلاستیکی هاش به درد بخور نبود و سنگ هم که نه سنگین می شد، دستبند تمامن سنگ اونم با اون مهره های بزرگ چندان دلنشین نیست و اصلن گمون نکنم اونقدر سنگین دستبند دستش کنه، بی خیال شدمو فقط یه دونه پلاستیکی سبز خریدم، گوشیمو به یه لباس جوجویی زرد مزین کردم که از سادگی ش به ستوه اومدم ولی قاب قبلی ها به فنا رفته بود و یه جدید می خواستم که فقط همینو پیدا کردم باب میل تر باشه بقیه چنان لوس و ننر بودن اصلن دل آدم به هم می خورد... بعدشم اومدیم خونه و از همون موقع در صددم زودتر جمع کنم بگیرم بخوابم ولی ساعت ها میگذره و من هنوز دارم دور خودم تک چرخ می زنم ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.