امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

هیچی دیگه صبح به هزار دوز و کلک خودمو بیدار کردم گفتم ببین عزیزم ببین قربونت برم ببین نفسم ببین فلان فلان شده پاشو تا یه سپنک حرومت نکردم پاشو جز جیگر زده که باز بَد هِر دی اگه باشه دو ساعت نک و ناله نکنی حداقل نیم ساعت وقت داشته باشی خودتو باهاش وفق بدی! خودمو گول زدم، خر کردم که به هوای نمایشگاه رفتن پا شدم وگرنه پتانسیل اینو داشتم زمان بیشتری رو توی رختخواب سپری کنم و وقتی می دیدم بیشتر خوابم نمی بره باز کتاب بخونم و خودمو مهمون یکی دو ساعت خواب مصنوعی کنم. شال و کلاه کردیم و رفتیم. اونجا که رسیدیم لگن آب یخ ریختن رو سرم هرجا رو چشم مینداختی نوشته بود نمایشگاه فرش دست بافت. ای دل غافل پس صنایع دستی ش کو؟! خدایا تو که می دونی من درصد ناچیزی از فرش لذت می برم اینجا هم که اکثرن تابلو فرشه و من بیزار از تابلو فرش و اون قاب های مجلل گنده منده شون، خدایا با منی که از خوابم زدم از این شوخی های مستهجن نکن که به جان تو قلبم کشش نداره همینجا افقی می گیرم می خوابم و به رابطه ی خودمو خودت پایان میدم ها.

 خلاصه یه ذره پیاده روی کردیم و بعد از تلاش های بسیار دیدیم یکی دو تا سالن ریزغولی رو به صنایع دستی اختصاص داده بودن، یه نفس راحت کشیدم که الکی این همه راه رو گز نکردیم بیایم. مستر کرُ لال هم یه چشمک زد که دیگه با من از جدایی مدایی حرف نزنیااااا پربِ موش خورده (یه وقتایی دیگه خیلی احساس صمیمیت می کنه، اون وقتایی که یه نفس بیشتر فاصله مون نیست و از رگ گردن به هم نزدیک تر میشیمُ چه تبُ تابی باز تو شبامونه!) و خط و نشون کشید که اگه دوباره تکرار شه شوتم می کنه بینن فاصله ی دیوار و تخت!

با اینکه علاقه ای به مکان برگزاری نمایشگاه های بین المللی ندارم به خاطر دوریِ راه ولی خب کِیفم رو کوک کرد دیدن اون حجم از زیبایی های صنایع دستی و دست های هنرمندی که اون همه خوشگلی رو خلق می کنه. گرچه بازم مثل همیشه یه شلوار بندری نتونستم پیدا کنم بخرم که این نیاز و حسرتِ داشتن یه دست لباس بندری جذاب در وجودم فروکِش کنه. خدایا این شهرِ عاری از رنگ رو مثل لباس های زنان ترکمن و بلوچمان، عشایر و بختیاری هامان، لر هامان، جنوبی هامان و شمالی هامان و تمام اقوام دلبرمان با لباس های رنگی و جذاب، دلنشین و خوشرنگ بفرما، خدایا بفرما، بفرما بالا بشین یه چایی نبات بیارم برات با دارچین و بهارنارنج بزنیم بره اونجا که غم نباشه ... اومدی موندی شکلِ دعا توی هر یارب یاربِ من. چشمک مستر کرُ لالا نزن دستُ پامو گم می کنم، زَ زَ ربونم می گیره. خودت سرِ شوخی رو باز کردی :|

بعدشم دلتون نخواسته باشه رسیدم خونه و کلاه ترکمنی که خریده بودم یه امتحان کردم رو کله مو لباس مباسارو درآوردم پرت کردم یه گوشه و هنوز هم توی همون گوشه هستن!!! و گرفتم یکی دو ساعتی غش کردم. بعدشم پا شدم  اون تیکه چوبی که پارسال از در یه خونه برداشته بودم که بی معرفت ها انداخته بودنش دور سر و سامون دادم بهش و پشتش کاغذرنگی چسبوندم و شبونه براش ریسه های منگوله ای درست کردم و قربون صدقه رنگ و لعابش رفتم و اونم هزاربار سرخ و سفید شد ... الانم خدا بخواد بریم یوخده از "بخشنده" بزنیم بر رگ ها و عضلات نداشته و استخوان و گوشت ها و چربی هامان! و بعدشم بخوابیم دیگه.

و خبر خوشایند اینکه بعد از دو هفته پینکی پینکی به آغوشم برگشت، بالش زیر پایی مو پرت کردم دوباره زیر پام و قراره سر بر روی شکم نرمالوی پینکی پینکی بذارم و کله مو فرو کنم توی نافش که شکل گُله. خدایا هر آدمی حق داره تو زندگی ش یه پینکی پینکی داشته باشه که وقتی زیر سرش برای کتاب خوندن کوتاس اونو بذاره زیر سرش و آرامش خیال کتاب بخونه.

در ادامه شما را به دیدن تعداد محدودی از عکس های امروز دعوت می نماییم :))

در ضمن نمایشگاه تا هفتم دایره، مربع؟ مستطیل؟ ذوزنقه ؟! تا دیر نشده پاشین برین یه حالی به خودتون و چشماتونو روحتون بدین ...





پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.