امروز یا دیروز مسئله این است!

لپ های همسر به سمت پایین میل می کند و لب هایش مثل هبیچ، نارنجی و تُرد است. عکس رو روی ستون می بینم و تخت سینه م می کوبم و قربون صدقه ش میرم. ماگ زرد باب اسفنجی ش رو با تی شرت لیمویی ش ست کرده. صدای بارون لحظه ای هم قطع نمیشه و بر خلاف سال ها پیش که بیزار از بارون و هوای ابری بودم و بدُ بیراه به زمین و آسمون می گفتم حالا تشنه ی قطره قطره های بارونم که این هوای آلوده و دل های گردُ خاک گرفته رو بشوره ببره. مسیرمون یه طرف دیگه بود ولی یهویی می زنه به سرمون بریم یه طرف دیگه، توی اتوبوس جا برای نشستن هست و گزینه های انتخابی زیاده، اگه تهران همیشه همینطوری بود نه انقدر آلودگی بود نه این همه شلوغی و این همه آدم ها از سر بی حوصلگی به جون هم نمیفتادن، چرا قشنگی و خشو آب و هوایی و سکوت شهرهاتونو ول می کنین و می چسبین به این شهر لعنتی که تکنولوژی داره همه رو هر روز سنگی تر می کنه؟ لعنت به تمام آدم هایی که عادالت رو مساوی برقرار نمی کنن و این شهر رو پر از زلم زیمبو می کنن و صدای آوازش از دور خوشه و همه رو سمت خودش می کشه و وقتی توش ساکن میشی و مدتی میگذره تازه می فهمی که چه کلاهی سرت رفته ... 
میریم سمت ویلا، اسم کوچه رو پیش تر شنیدم، دو سال پیش با این دخترک شین رفتیم اونجا یه گالری رو دیدیم، هنوز دخترک رو مغزم نرفته بود و هنوز دل چرکین نشده بودم ازش و دوستیمون رو بی خیال نشده بودم، از برُ روی ساختمون، از آجرها از پلاکش که با پلاک های دیگه فرق می کنه با ذوق میگم خودشه خودشه ... در بازه و از همون اول بسم الله رو پر از شمعدونیُ حسن یوسف و گل های خوشرنگ و لعاب کردن که سیرمونی ندارم، که نفسم بند میاد از دیدنشون و نمی دونم وایسم و لذت ببرم یا لحظه هارو ثبت کنم که بعدها با دیدنش عکس هاش هم دوباره هیجان زده شم و دوباره و هزارباره قربون صدقه ی گل ها برم ... گلخونه رو که پشت سر میذاریم به حیاط می رسیم، یه حوض نقلی فیروزه ای که از ترتمیزی برق می زنه و ماهی گُلی ها با خیال خوش توش بالا پایین می کنن و بارون بارون بارون ... تا دلت بخواد قطره های بارون ریز ریز و تند تند می بارن و خیال ماهی ها رو به هم می زنن و تک تکشون رو به آرزوهاشون می رسونن. می مونم نازِ شمعدونی هارو بکشم یا دل بدم به ماهی گُلی ها و به درد دلشون گوش کنم؟ سر می چرخونم و چشمم به پامچال ها میفته، یک ریز دارن حرف می زنن و بارون به جای اینکه یه کاری کنه از زبون بیفتن بدتر براشون راه رو هموار می کنه تا از هر دری که می خوان حرف بزنن و تو گوش هم پچ پچ کنن. 
میریم توی ساختمون و زیبایی ها هنوز ادامه داره، رومیزی ها نونوار شدن و سر میز سپیدار میشینیم، توی گلدون فیروزه ای گل های فلزی سفید گذاشتن و یک نفس تمام بوی خوششون رو سر می کشم. میزش کوتاهه و نق و نوقم میره هوا، بساطمون رو یم بریم و روی میز کنار پنجره پهن می کنیم، میز ارغوان ... گل های این یکی میز یه کم سرحال نیستن و لبُ لیرشون آویزونه ولی هنوز دارن بهمون لبخند می زنن... با هر تکه خامه ای که زا توی بستنی سنتی پیدا می کنم چشمامو می بندمو هزاربار می جوئمش تا طعمش دیرتر از دهنم بیرون بره، خودمو وسط لاله زار می بینم که وقتی بهم می رسی سرتو بالا میاری و کلاه شاپوتو از سر بر می داری و می پرسی که می تونم چند لحظه ای رو محض یه فنجون قهوه بهت اختصاص بدم یا نه ؟ گل از گلم می شکفه و دست رد به سینه ت نمی زنم و از یه فنجون به ساعت ها نشستن توی کافه نادری و از هر دری حرف زدن می رسیم. امان از بارونُ شمعدونی ها و ماهی گُلی ها و تمام حوض های فیروزه ای دنیا که خیال آدمو از این رو به اون رو می کنن و ساعت ها خیالبافی میشه کرد باهاشون ... 


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.