امروز

دیشب تا خوابیدم سه سه و نیم بود و تا ساعتی که الارم گذاشته بودم همه ش دو ساعت و پنجاه و سه دقیقه فرصت توابیدن داشتم و آه از نهادم بلند کرد. نخوابیده سینا زد زیر آواز و سه بار سنوز کردم و با گیجی هرآنچه تمام تر از خواب پاشدم. حاضر شدمو باور کن اگه فک می کردم قراره امروز انقدر بارون بیاد و سرد باشه عمرن با اون ستایلی که رفتم پامیشدم می رفتم. باز خوبه زیر پیرهن مردونه م یه تاپ و یه تی شرت و ژاکت طوسیه رو پوشیده بودم وگرنه رسمن یخ می زدم. باید چتر می بردم پسر بارون خونه خراب کن تر از این حرف ها بود و یه چس مثقال لباسم کفاف بالا رفتن رو نمی داد. و از همه زجرآورتر خیس شدن موها زیر شال و روسری یه حس نکبت آزاردهنده. جدای از بارون که می بارید و تا حدودی کلافه شده بودم ولی بهار با دست های سبزش نمی ذاشت زیاد غر بزنم که ای بابا همه جونم خیس شد برعکس، مدام بو و برنگشو زیر بینیم میاورد و سرمست می شدم از دیدن سرسبزی درخت ها و صدای رودخونه و گنجیشک هایی که توی اون هوا دنبال یه لقمه نون حلال بودن. وقتی رسیدیمو صبونه رو زدیم پسر نمی شد از جا بلند شد دیگه بسکه سرد بود و یک ریز می بارید تندتر از چند دقیقه ی پیش ... پاهامو کرده بودم تو ساکم ساکمم کردم توی کوله م! سرما از دو جفت جورابی که رو هم پوشیده بودم هم رد می شد! بعد دو ساعت دلو به دریا زدیم و برگشتیم. از دیدن طبیعت سیرمونی نداشتم از یه طرفی هم باز وهم اومده بود سراغم دنیا گاهی زیبایی هاش هم نی تونه ترسناک باشه که خواب و خیال به سرت بزنه که همه ش توهم و سرابه، اکثر مواقع زیبایی های طبیعت رو نمی تونم هضم کنم. کاش حواسمون بیشتر بود دردناکه وقتی داری از طبیعت لذت می بری یه جایی همون دور و برا هزار هزار بطری آب معدنی و آشغال چیپس و امثالهم افتاده باشه ... بگذریم .... باز یاد این مسائل افتادم و الانه هرچی فحش بلدم به افراد عاری از شعور بدم.

بعدشم سرازیر شدیم سمت تجریش. دلم تسبیح می خواست و چیزی که باب میلم باشه پیدا نکردم. هوای بارونی در کنار میوه فروش ها و سیر و اسفناج و کرفس فروش های تجریش اونجارو شبیه رشت کرده بود و آه از نهادم بلند شد ... بلخره پس از سال ها موفق به خریدن سیر شدم با برگ های مناسب جهت پخت سیرابیج زیبا و دلنشینم! اگرچه تا خونه از بوی سیرها خفقون گرفتمو فشارم افتاد و حالم داغون شده بود و نزدیک بود بیفتم دیگه.

یه کم توی بازار تجریش گشتیمو قربون صدقه ی چیلی ها و بلوبری ها رفتم و دلمو پیششون جا گذاشتم. خدایی زور داره ۳۰ هزارتومن بی زبون رو بریزی پای چس مثقال بلوبری. ترجیح دادم به جاش النگو هندی بخرم و خدا خدا کنم که بتونیم خودمون بلوبری پرورش بدیم تو ایران که قبمتش بیاد پایین تر و راه به راه بخرم که دیگه حسرت نکشم و دله بازی در نیارم :دی

از وقتی رسیدم سیرهارو خرد کردم و کلی فحش شنیدم که بو گند راه انداختی بترکی الهی بچه! و برگ هارو هم شستمو سرخ کردم. الانم صدتا لباس پوشیدیم و زیر پتو سنگر گرفتیم در و پنجره ها بازه که بوی سیر بره !! بابا بو به این سک...سی یی خدایی دلتون میاد؟! بوی ناب رشت میاد بوی لذتبخش غذاهای شمالی بوی خوش سرسبزی ... دلتون میاد آخه؟!


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.