امروز

قرار بود بریم بازار و با توجه به اینکه تا ساعت 3 و 4 صبح برنامه داشتیم و مخمو رسمن داشتن می ترکوندن پدرم دراومد تا از خواب پاشدم، انقدر مغزمو مورد تهاجم فرهنگی قرار دادن که پاشدم در اتاقو تــــَق بستمو تا خرخره رفتم زیر پتو که صداهاشونو نشنوم جدیدن قد سر سوزنی هم اعصاب و توان تحمل این مدل صداها و غرغر شنیدن رو ندارم و انگشت می کنم توی گوشمو تا جایی که بتونم فشار میدم تا صداهارو نشنوم. با مترو رفتیم تا توپخونه و از اونجا هم با این ماشین برقی هایی که گذاشتن تا میدون ارگ رو رفتیم، اوح پسر کاخ گلستان به طرز چندش برانگیزی شلوغ بود ... بازار هم که عین روزهای عادی شلوغ بود انگار نه انگار کسی از این شهر کوفتی رفته بیرون، یکی دو تا چیز می خواستم که گرفتم و بعدشم به اصرار من رفتیم مسلم. بماند که نزدیک به نیم ساعت توی صف وایساده بودیم و هی سر تکون می دادم می گفتم آدمیزاد چیه پسر این همه تو صف واسه شکم وایمیسی بعدشم 5 دقیقه ای غذا رو می خوری و تمام ... یه پرس بیشتر نگرفتیم. بیزارم از اینکه غذا اضافه بیاد هربار می گیرم می ریزم توی ظرف یک بار مصرفی چیزی امروز حال اون کار رو هم نداشتم و با اینکه یه پرس گرفتیم بازم اضافه اومد ... همون چهارتا دونه برنجی هم که ته دیس می مونه اعصاب منو خرد می کنه وقتی به این فکر می کنم که کلی آدم گرسنه توی جهان هستن ... آدم های زیادی خروارخروار برنچ و گوشتشون ته دیس جا می مونه و راحت میرن، حداقل اگه خودتون نمی خورین بردارین ببرین برای گنجیشک ها یا گربه ها یا موجودات دیگه بریزین ...

از اونجا هم دیگه سریع سوار شدیم و اومدیم، موندن تو اون حجم از شلوغی خریت محض بود هنوزم که هنوزه با اینکه یکی دو ساعت خوابیدم تا حالم خوب شه بازم سر درد داره امونمو می بره.

هنوز نخوابیده بودم که زنگ زدن ما داریم میریم فلان جایی که ادرسشو داده بودی واسه لباس بارداری (که من نداده بودم، اینجور موقع ها دهنتو نباید باز کنی چون بعدن همین افراد شاخ میشن، اگه خروار خروار خرید کنن ازت تشکر که نمی کنن ولی وقتی میرن و چیزی گیرشون نمیاد زبونشون به سرت درازه) من ادرس نداده بودم، مامز تحت اتمسفر قرار گرفته بود و گفته بود مغازه هاشون فلان جا هستن و پرستو بلده، ببرینش راه رو بهتون نشون بده که وقتی اینو فهمیدم داد و هوار راه انداختم که به من چه برم به اینا راه رو نشون بدم برن پیدا کنن خودشون بیابون که نیست شهر به این گندگی... زنگ زده بودن ادرس دقیق رو بپرسن و بهشون دادم و وقتی گفت بازم زنگ می زنم حالا دیدم ه آقا این رشته سر دراز دارد اینا ول کن معامله نیستن الان می خوان خواب رو زهرمار من کنن. منم سایلنت کردمو خوابیدم. از خواب پاشدم دیدم نیم ساعت پیشش زنگ زدن، به گفته ی مامز که حالا زشته عیبه بده زنگ بزن ببین چی میگن زنگ زدمو طرف نه گذاشت نه برداشت گفت پرستو ریدی با این ادرس دادنت ها، اینکه چیزی نداشت ! خواستم بگم اگه ریدمونی هم باشه داداش شامل حال شماها میشه زارت زارت بچه به دنیا میارین نه من، صبح پی پی مو کردم خیالت راحت الان نریدم! زبون به دهن گرفتمو گفتم به من ربطی نداره من خودم مگه از اونا خرید کرده بودم که حالا بدونم چی به چیه فقط می دونم می فروشن و تالاپی تلفن رو قطع کردم. واسه همینه میگم آدم ها باید برن بگردن باسنشون پاره شه یه چیزهایی رو خودشون پیدا کنن که بعدها اینجوری باهات حرف نزنن بگن ریدی، برا همینه جواب هیچ بنی بشری مبنی بر اینکه از کجا خریدی چند خریدی رو نمیدم، پاشید برید بگردید پیدا کنین من مسئول نوع پوشش شماها نیستم که.

دیشبم برداشتم فایل "سیانور" رو کاملن دیلیت کردم از این فیلم های انقلابی هیچ لذتی نمی برم، ترجیح میدم وقتم رو صرف کتاب خوندن و یا دیدن یه فیلم بهتر و دلنشین تر بذارم، فیلم ها و کتاب هایی که تاریخی هستن همیشه ی خدا درصد بسیار بالایی دروغ و چاخان و خالی بندی رو به خورد ملت میدن، دوس ندارم خر فرض شم.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.