به تو از تو می نویسم …

بهش میگم کرکتر "جهان" توی کتاب "چه کسی باور می کند رستم ..." کفرمو در میاره بسکه هیچ چیز براش اهمیت نداره و شوریده تمام مدت با خودش داره کلنجار میره و اون با حرف های مزخرف روزنامه ها خودشو سرگرم می کنه و انگار نه انگار که روبروش یا کنارش یکی نشسته و داره له له می زنه برای ارتباط برقرار کردن باهاش، میگه نه نه اشتباه نکن جهان یه جنتلمنه ... و فکر می کنم چقدر واژه ی جنتلمن حال به هم زنه اگر معنی ش مردی باشه که کله شو فرو می کنه توی روزنامه هاشو آدم نمی تونه دو کلوم باهاش حرف بزنه ... چقدر یه جاهایی "پرتو صناعت جمشیدی" میشم وقتی خودمو به تمام درها و دیوارهای جهان می کوبم تا چند واژه بیشتر حرف ها و نوشته هامون طول بکشه.

 کاش بهش می گفتم چقدر یه وقتایی زیادی شبیه به جهان و صفت جنتلمن که خودش براش به کار برد، میشه انقدر که آدم بازم پناه میاره به بلاگفا ...

 یه وقتایی آدم دلش می خواد خودشو تا سطح بی ارزش ترین چیزها پایین بیاره تا یه کم فقط یه کم مورد توجه واقع شه مثلن شورا شاید بارها تو دلش آرزو کرده کاش یه ورق از روزنامه بود و جهان انقدر بهش اهمیت میداد و من؟ شاید آرزو می کردم بیشتر بتونم خودمو نگه دارمو حرفی نزنم و اگه حرفی دارم مثل همیشه و هنوز بریزمشون تو داریه ی همینجا ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.