تا این لحظه … دیروز حتا

شب مزخرفی رو گذروندم، سر شبی از فرط سردرد و حالت تهوع اومدم بخوابم و جون به لبم کردن و دیگه خوابم نبرد، تو اوج حال داغون و خستگی نبرد که نبرد هرکاری کردم خوابم نبرد الانم که اینجوری جون به لبم کردن. کلام و واژه ای نیست دیگه خودمم خسته شدم بسکه گفتم فازشونو نمی فهمم نمی دونم چشونه چون به هیچ نتیجه ی عنی نمی رسم و بیشتر اذیت میشم از بی پاسخ موندن سوالم.


دیروز آقاهه یا بهتره بگم آقایونی که برای نشست اومده بودن بامزه بودن اولی که خدا بود یه کلمه شو می فهمیدی و بقیه رو باید بر طبق حدس و گمان خودت می فهمیدی چی داره میگه بسکه تند تند حرف می زد. کلکسیونر بود، اسناد و نامه های تاریخی و امثالهم جمع می کرد، با یه عشقی از اینا حرف می زد که بیا و ببین که آدم ها از همدیگه و دوست داشتنِ هم اینجوری حرف نمی زنن که اگه حرف می زدن و به هم ابراز عشق می کردن دنیا گلستون بود... یه چرخی هم توی بازارچه لاله زدیم. حالمو خدایی تعدد گربه های اونجا به هم می زنه، تو هر سراخی میری اونا هم هستن یا با پر رویی تمام چشم می دوزن تو چشمت یا چنان کِش و قوسی میان انگار کوه کندن. چند دیقه ای به قربون صدقه رفتنِ خوکچه هندی ها و همسترها گذشت. همون لحظات هم یه مادر و دختر اومده بودن قصد خرید خوکچه هندی داشتن دختره التماس می کرد که من دوسش دارم خوشگله مامانه می گفت نه اون عکسایی که به من نشون دادی خوشگل تر بود اینا زشتن گنده ن!

به تو چه خب ؟! اینی که باید خوشش بیاد میاد دیگه، من نمی دونم چه دردِ بی درمونی در اکثر خانواده ها هست از همون ابتدای امر تا لحظه ای که بچه سر بذاره و بمیره آمال و آرزوها، عقده ها، سلیقه ها و هرچی که تو ذهن خودشونه می خوان فرو کنن تو مغز بچه. مثل من که عشق گیتار داشتم دوران راهنمایی و فرستادنم سه تار، آخه خدایی کجای من به سه تار میومد؟! چرا ؟ چون مادرِ بنده سه تار دوست داشت و گیتار فوفول بازی بود از نظرش! سرِ همینم از هرچی ساز بود دیگه اسهال خونی گرفتم و دو سه ماه رفتم و ولش کردم دقیقن مثل تمام چیزهای دیگری که زورچپونم می شد و میشه...

هیچی دیگه تو راه برگشت سردرد و حالت تهوعه اومد سراغم، از اون لحظه های نکبتی که سرت انقدر گیج میره فقط دلت می خواد یه گوشه بیفتی و تموم شی که انقدر سرت سنگین میشه خودش برا خودش از اینور به اونور می خوره... نصف شب یه کم کتاب خوندم و شانس منم این دو تا پسره رفته بودن ت غار و فلان و بیسار و روح داشت و از این حرف ها دیگه بدتر خواب رو از سرِ پر دردِ ما پروند. پسر تو نمی دونی تا چه حد می تونم بیزار باشم وقتی روند یه داستان مثل آدم داره پیش میره وسطاش بخواد یه نیمچه ژانر وحشت بیاد، آقا ولمون خدایی به همون نرمی و لطافت ادامه می دادی دیگه هلن جان !!!


پاشم برم سعی ای تلاشی چیزی کنم بلکه یکی دو ساعتی بتونم عین آأم چشم رو هم بذارم... مستر کرُ لالا از ابرِ هدایت برسان لالایی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.