تا این لحظه …

یه چندبار پیش از این ها شنیده بودم زن عباس چنان توی راهرو هوار می كشه و عشقم عشقم میگه به نوه شو از سر كوچه تا برسن تو خونه شون هزاربار قربون صدقه ش میره خدا خدا می كردم بچه هه رو یه بار تو راهرو ببینم . خلاصه چندوقت پیش بچه هه رو دیدم پشتش بود تا اومدم رد شم گفتم خدا كنه برگرده سمتمو یه ذره باهاش بازی كنم. اونوقت قدترین و چرك چقر ترین بچه ی دنیا و با اخم شدید برگشت سمتم و دیدم این نه تنها قابلیت اینو نداره بهش بگی گوگوری مگوری كه فقط به این ستایل همون عربده هایی میاد كه سر میده و دهنشو باز می كنه و چنان گریه می كنه كه آدم از هرچی بچه س شماره دوش می گیره :/ خدایی همسرم استحقاق اینجور قربون صدقه رفتن هارو داره با اون ریخت نمكشو باسن قلمبه ش كه از پنپرز ناشی میشه نه نوه ی عباس كه عین خودش شبیه ظروف تفلون می مونه و صد درصد نچسبه.

من بچه بودم حالا یوخده نمك داشتم بامزه بودم و با توجه به نوار كاستی هم كه از حرف زدنم موجوده شیرین زبونم بودم ولی دریغ از اینكه یكی عزیزم بگه یا مث زن عباس منو عشقم خطاب كنه فقط مثل چی لپامو می كشیدن دست شكسته ها همین. خدایا شانس نمیدی نمیدیا از همون ابتدای امر :(( پاشم برم به زن عباس بگم یه ذره هم قربون صدقه ی منم بره عقده ای از دنیا نرم به خدا اینكه نشد وضعش :(( 


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.