تا این لحظه …

عجب خوابای سوژه ای دیدم خدایی. در به در داشتم دنبال فلفل آسیاب نشده می گشتم یه جا هم پیدا كردیم توی یه ظرفی بود تو عطاریه كه پیرمرده می گفت این مغازه واسه یه زرتشتیه كوچولوعه ولی ارنفاع سقف زیاده میشه تا اون بالا جنسارو چید. بعد فلفل آسیاب نشده هارو قاتی پاتی با گردوها و آلوها و نخودچی كیشمیشا ریخته بود قابلیت سوا كردنم نداشت منم هرچی بر می داشتم كیشمیش میومد :)) 

یه جا دیگه هم پیدا كردیم گفتم خب باشه یه بسته دیگه هم بدین (تو خواب حواسك بود واسه میم هم بخرم) آقاهه با یه خنده موذیانه ای گفت نه دیگه این سمپله شما باید سفارش بدین بیارم :)) قاتی كردم زدم بیرون از مغازه. بعدم رسیدم یه جایی كه نمی دونم چی چی بود به صدا سیما مربوط می شد داد می زدم می گفتم چرا همه در مورد باسن گشادا و باسن تنگا حرف می زنن؟ این وسط كسانی هم هستن نه گشادن و تنگ ، بلكه متوسط هستن چون تعداد بیشتری رو تشكیل میدن نباید حرفی ازشون به میون آورد؟! بعدشم همراه من حضار هم زمینو از خنده گاز می زدن :))

از در اون طرفی هم یه مرده اومد تو ساختمون می گفت اومدم جایزه مو از برنامه ی رامبد بگیرم جایزه ی خیای خفنی بود گمونم كه دهنم باز مونده بود ولی الان اصلن یادم نیست. خلاصه اینكه خدا همه رو شفا بده ما رو هم در اولویت بذاره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.