تا این لحظه …

صبونه و ناهار جاشونو دادن به یه شیشه شیر که توش کافی میکسه و یه یخمک پرتقالی ....

گرسنگی معنایی نداره، فقط خوابم میادُ می دونم که نمی بره ...

کتاب باحالم برا خوندن ندارم، دو سه تا کتاب مزخرف پشت سر هم خوندم و الان کاملن حس ناخوشایندی دارم به اینکه بخوام برم سروقت بقیه شون که از نمایشگاه گرفتم، می ترسم اونا هم گند از آب در بیان، بعد از چه کسی باور می کند رستم دو سه تا کتاب جدید شروع کردم، تموم کردم و چه بسا وسطشونم پرت کردم اونور و نخوندم و دیگه هیچ کتاب خوبی بعد از اون نبود که نبود ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.