تا این لحظه …

یک ساعتُ 45 دقیقه و 14 ثانیه با فرازمینی حرف زدیم ... نیاز داشتم به این حجم از حرف زدن باهاش، با کسی که متوجه شه چی میگم، بدون ایش و ویش گفتن، بدون مسخره کردن، بدون اینکه چندشش شه، بدون اینکه بخواد برام تعیین کنه چیکار کنم چیکار نکنم که چی درسته چی غلطه، بدون تمام اینا ...

گرسنه نیستم ولی بی حالی داره خودشو تو دست و پام سینه خیز پیش می بره و مجابم می کنه برم بخوابم برای هرگز بلند نشدن.

چرا یادم میره پنج شنبه ها رو و باز مثل احمق ها زنگ می زنم و با دریافت تماسی مواجه میشم که صدای اینگیلیش حرف زدن یه سری آدم از اون پشت مشتا میاد؟ البته امروز که کلن برام جمعه بود، زنگ زدم خونه شون شوهرش که گوشی رو برداشته میگم ببخشید هست؟! میگه از سرکار هنوز نیومده خونه و تازه می فهمم پنج شنبه س و باید به گوشیش زنگ می زدم، حالا مثل خر توی گِل گیر کردمو شوهرش داره مغزمو می خوره با حرفاش و اینکه تو همون یکی دو دیقه هی میگه حواست کجاست که یادت رفته هنوز خونه نرسیده؟ که پنج شنبه س و تا 12ونیم سرکاره ؟ و از پشت تلفن دلم می خواد خرخره شو بجوئم و هی میگم باشه باشه برم گوشیشو بگیرم خدافظ و اون هی به حرافی ادامه میده و حال اینو اونو می پرسه ... سرم از شدت بی خوابی و گرسنگی ای که هیچ اشتهایی ندارم داره گیج میره و باید زودتر کپه ی مرگمو بذارم.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.