تا این لحظه …

نمی دونم، مغزم فرمان نمیده برای تصمیم گرفتن برای تحلیل کردن برای درک کردن خودم، شرایط، احساساتم یا هرچی ...

شاید جای یک ساعتُ 45 دقیقه و 14 ثانیه باید دو سه هفته بی وقفه با فرازمینی حرف بزنم که نه با یکی که بتونم همه چیز رو از سیر تا پیاز بهش بگم که اعتماد کنم که بفهمه چی میگم هرچی ... نمی دونم ... دلم یه حرف زدن یه همدردی یه چیزی می خواد که فهمیده شم که راه حلی جلوی پام گذاشته شه که یه کم سبک شه بار قلب و مغزم. که ببینم با خودم چند چندم ....

توی خواب و بیداری ام، توی فاصله ی 5 ثانتی پاهام از رو زمین، توی معلق بودن های مدامِ این چند ماه که الان به اوج خودش رسیده ...

بر می گردم عقب تر رو می خونمو می بینم ریدم پسر، ریدم که سانتی رو ثانتی تایپ کردم ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.