تا این لحظه …

تنها اتفاقی که منو می تونست یه کم از این حال مزخرف بیرون بیاره این بود که با تمام جو سردرد از جام بِکنم وقتی زنگ زدن بیا گوجه اومده ... انقدر چلوندمش و با هم خل خلک بازی درآوردیم تا یه کم سر حال اومدم ... رفتن و من دوباره کز کردم کنجِ خودم

شادمهر داره می خونه:

حتا تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود ... چشمات چشمات ...

گریه هم نه درد منو نه درد هایده رو دیگه دوا نمی کنه ...

حالا به این جمله هه سر درد غسال خونه ی بهشت زهرا رسیدم که نوشته بود آدم ها اگه می دونستن مرگ چقدر لذت بخشه هیچ وقت ازش فرار نمی کردن ... همینِ همین نبود جمله ش یه چیزی تو همین مایه ها بود حتا آدم ها رو مومنین خطاب کرده بود! فکر کن از تمام عذاب ها و دردها و غر شنیدن ها و خواب دیدن ها و گریه ها و آهنگایی که اشکت رو در میاره و از تمام رنج ها رها بشی ... لذت بخشه خب ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.