تا این لحظه …

خوابشو دیدم‌. می دونستم روحشه می دونستم دیگه نیست ولی نه بر خلاف بیداری که همیشه از همه چی می ترسم می ترسیدم نه هیچی باهاش حرف زدم ضجه زدم و اون فقط لبخند زد. هرچی می پرسیدم جوابمو می داد الا این لعنتی که چرا گذاشتی منو رفتی سکوت می شد سکوت و فقط لبخند. شیش تیغ کرده بود و بر خلاف دوران زنده بودنش که دیگه دندون اینا نداشت دندونای خوبی داشت. تازه با گوشی م ازش فیلمم می گرفتم و جالبه تو فیلما بود و همه ش با خودم فکر می کردم روح رو که نمیشه ازش فیلم گرفت ... هیچ وقت هیچ وقت بهش نگفته بودم که چقدر دوسش دارم خاک تو سر من خاک ... حداقل تو خواب گفتم و اونم گفت دوسم داره دیگه انقدر ضجه زدم تا از خواب مرگ لعنتی پاشدم... قرار نبود من بخوابم اصن این عطسه های لعنتی امونم ندادن که خوابیدم ... من دارم پاره میشم از فرط دلتنگی برات و هیچ کوفتی آرومم نمی کنه هیچ کوفتی جز اینکه تموم شم...

تو خواب حتا هی می گفتم فلان ساعت باید این کارو بکنم. حواسم باشه یادم نره و دقیقن ساعتی پاشدم که تو خوابم عقربه ها رو همون عددا بود. کِی این عذاب های کوفتی تموم میشه این خواب ها بیداری ها سردردها سنگینی های سرم مغزم مخم فکرها ...

خدایا حالم ازت به هم می خوره با تمام وجود با تمام قوا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.