تا این لحظه …

عین یه فیل گرسنه افتادم رو غذا، خیلی وقت هم بود کتلت درست نکرده بودم اساسی هوس کرده بودم، تو این حین هم دخترخاله کوچیکه صبحیه سر راهش نعنا و بر اساس یه سری نظریه ها پونه خریده بود آورده بود یه موهیتو خونگی زدیم بر بدن همراهش. الان یه ذره شارژم و سر دردم گمونم از گشنگی ناشی می شده. یه کم تسکین پیدا کرده. می دونم یه وقتایی خیلی غر می زنم و حالم دو ثانیه بعدش از خودم به هم می خوره ولی همینشم که آدم میره شیر آب رو باز می کنه، آب درست درمون تصفیه نشده رو می خوره و خیلی ها در جهان واسه همون آب دارن له له می زنن چه برسه چیزهای دیگه، باید شکر کنم. مستر کرُ لال با اینکه نه تو دل خوشی از من داری نه من از تو، می دونم باید حواسم خیر سرم به کوچیکترین چیزها هم باشه ... نمی دونم ولش کن نمی خوام خیلی باهات صمیمی شم که باز چپ و راستم کنی و فن بارانداز روم بزنی و ناک ائوت شم و تو دلم باز نسبت بهت خالی شه ...

نمی دونم پسر ولی هنوزم بر این عقیده م و خواهم بود که اگه این دنیا و آدما رو نمی آفریدی خیلی بهتر بود، گرچه تو انقدر سرگرمی نداشتی ... ولش کن کار داره به جاهای باریک می کشه پاشیم هر کدوممون بریم سر کار و بارمون.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.