تا این لحظه …

بعد از خوندن حجم زیادی از این کتاب لعنتی و کلی عر زدن دوباره خوابم گرفت و دو ساعتی خوابیدم. کلی خواب قر و قاتی دیدم که همینجوری ذره ذره داره یادم میاد. خواب می دیدم نامجو بهم یه ساز ریزه میزه داده، روی یه تخته شاسی علم شده بود، هر دو طرف یه صفحه ی چوبی مستطیلی شکل با چندتا سیم داشت وسط اون دو تا مستطیل ها هم دو تا سه تار کوچولو در حد همون تخته شاسی تعبیه شده بود، کلی نشسته بودیم با سیم هاش ور می رفتیم دینگ و دانگشون رو درآورده بودیم بامزه بود، هی می گفتم من یه چیزایی از زمان سه تار رفتنم یادمه ولی این واقعن کوچولوعه نمیشه کاریش کرد. سیم سل لعنتی رو با وحشی بازی م توی خواب هم پاره کردم. یادمه اونوقتا یه دوک سیم سل خریده بودم بسکه می زدم این سیم زبون بسته رو پاره می کردم ... قدرتم در یادگیری و نواختن یه ستار نبود، در پاره کردن سیم سل و حرصمو روی اون خالی کردن بود فقط!


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.