تا این لحظه …

باز خوابشو دیدم و از فرط گریه از خواب پریدم. منو مامانم برده بودیم بابا بزرگه رو یزد. فقط اون حجم از آب توی یزد که ما سوار قایق شده بودیم عجیب غریب بود برام. بابا بزرگه تو بغلم بود و چسبیده بود بهم و من گریه می کردم فقط. سنگین نبود عین پر کاه سبک سبک. شهربازی بود قبلشم برده بودیمش استخر انگار که خوابش گرفته باشه بعد از شنا کردن اونجوری شده بود. باید از یه تونل مانندی که پله داشت تو شهربازیه رد می شدیم من بابا بزرگه رو داشتم رد می کردم ولی حال نداشت و گیر کرده بودیم من هی گریه می کردم به متصدی ش فحش می دادم چرا نذاشتی ما از اون راحت تره بریم اونم هی می گفت فرقی نداره راه خروجی ففط همین دو تاس. زر می زد اون یکی پله نداشت اصلن می نشستی سُر می خوردی این یکی همه ش پله بود باید هم تی رفتی بالا بعد هرکدوم چند شاخه می شد نمی دونستی کدوم رو انتخاب کنی ...

هی می خوابم که یادم بره و هزاران بار خوتب دیدن ها اذیتم می کنه. یه جایی از خوابمم می دونستم خواب دارم می بینم هی جون می کندم چشمامو باز ‌کنم و دست و پا می زدم ولی نمی شد که نمی شد. می ترسم می ترسم بخوابم و خوابشو ببینم و جای آروم تر شدن هزار برابر دلتنگ تر شم...

کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.