تا این لحظه …

دخترک چنان در پی ام فرموده ایشالا خودتو در جشن فلان جا ببینم ولی قرار شد برای عکاسی به تو زحمت ندیم حالا انگار من عاشق سینه چاک رفتن بودم. کسی که تا 5 صبح بافتنی بافته و بعدشم تا 7 کتاب خونده و تازه خوابیده دیگه خدایی خیلی باید اوشکول باشه بیاد حمالی شما تی تیش مامانی ها رو هم بکنه،ایشون از همون دسته از افراد هستن که کار دارن من میشم پرستو جان و پرستو جوووون! اوف یه ! بِیبه ! اونم سر دسته شون که خانوم ایکسه که سر جلسات سایه ی منو شادان رو با تیر می زد و عملن چند بار گفته بود برید بیرون حرفاتونو بزنین و همین الانشم هرجا منو می بینه گوشه چشم نازک می کنه.

صبح زودتر از جیزی که انتظار داشتم بیدار شدم و تلاشم برای خوابیدن دوباره به نتیجه نرسید که نرسید، بنابراین یکی دو تا فصل "گتسبی بزرگ" زدم بر بدن بلکه شل شم برای خواب، نشد که نشد پسر. خلاصه پاشدم رفتم کمک سر جا به جا کردن وسایل خونه، فرش ها رو داده بودیم بشورن و امروز آوردن و حقیقتن دهانمون سرویس شد برای جا به جا کردن وسایل و اینا، فکر کن در این راستا هی یکی هم بالا سرت بخواد مختو بخوره، اونم چی؟ چون یه بار خودشو پاره پوره کرده اومده کمک کنه. صبونه و ناهار نخورده دارم می کشم از اینور به اونور باز میگه نون نخوردی. هی گفتم ببین احترام سنتو دارم هیچی نمیگم وگرنه می دونی که زبونم سه متره، نه آقا طرف با 40 سال سن بیش از این ها گویا می پسنده که سبکش کنم، نمی دونم از تمسخر من و دست انداختنم می تونه اعتماد به نفس خودشو بالا ببره ؟! یا می خواد خودی نشون بده؟ هی گیر داده بود تو با این باسن زورت نمی رسه؟ منم گفتم یکی این حرف رو می زنه خودش هیکلش رو فرم باشه فرمود من چمه! آه خداوندگار اعتماد به نفس. گفتم ببین پسرم برجستگی های بدن باسن برای هر دو جنسیت و سینه برای خانوماس، برجستگی شکمتو ندیدی که منو تمسخر می کنی؟ حالا از اونور مامز هم که نوبت من میشه هی بس کنین بس کنین، خب به اون بگو بس کنه، من نمی دونم چرا فکر می کنن همیشه باید دخترا خفقون مرگ بگیرن و خودشونو ضعیف و تو سری خور جلوه بدن. خلاصه اینکه گفتم من به طور طبیعی چیزایی که باید داشته باشم رو دارم لازم نیست برم اسفنج بذارم که تعدیل اعضای بدن کنم. می خواستم براش همسرش رو هم مثال بزنم که علاقه ی وافری به این لباس های اسفنجی برای نقاطی از بدنش داره. دیگه من خودم به شخصه روم نشد، وگرنه یادمون باشه قبل از تمسخر دیگران یه نیم نگاهی به خودمون و اطرافیان خودمون بندازیم قطعن جای دوری نمیره، اینجوری دهن نامبارکمون رو می بندیم و از له شدن آبرومون در هر جا و مکانی جلوگیری می کنیم... این لعنتی تو زمان بچگی و نوجوونی و بخشی از جوونی تمام شادی من تو زندگی بود و همیشه اگه تو سر هم می زدیم شوخی و خنده و خل بازی هامونم به راه بود، کلن نمی دونم چرا زن می گیرن این داداشا و دایی ها و عموها، انقدر مزخرف میشه رفتارشون. خلاصه اینکه این خط اینم نشون اگه پس فردا بچه هاش تیپ و ستایل من نشدن بسکه منع کرد ^.^ البته از خداش باشه!!! بعد نوبت منه که طعنه هام شروع شه بگم تویی که منع می کردی چرا الان چنین شدن بچه هات و اونوقت از بس ضایع میشن از این خنده های ملیح احمقانه تحویلت میدن چون حرف دیگری برای زدن ندارن.

خلاصه تازه کارا که تموم شد نشستم یه صبونه ی فشرده زدم، از صدقه سری یه فنجون نعلبکی قدیمی که از بالا کمد پیدا کردم هی مرض چایی خوردن افتاده به جونم، یه قوری کوچولو روعلم می کنم برای چایی هی فرت فرت می ریزم توش دِ بخور! الانم پاشیم بریم در آغوش رنگ بازی ببینیم دنیا دست کیه ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.