ترکمانچای ام را پس بده

همچین رفته بالای منبر و داره بدِ ایران رو میگه یکی ندونه فکر می کنه ایشون بچه ی ناف ماساچوست تشریف داره و از بدِ روزگار به اینجا پناه آورده. تاکید می کنه که "باید جمع کرد از این کشور رفت، که آینده ی بچه هام اینجا به یغما میره. مملکته؟ نه تفریحی داریم نه دلخوشی ای. به خدا قسم شرایطش فراهم بود لحظه ای هم توی این خراب شده صبر نمی کردم." دل دل می کنم زودتر میکروفون رو پرت کنه گوشه ای و از منبر پایین بیاد و من برم براش روضه ی رضوان بخونم، چندبار دیگه هم همینجوری در مورد ایران و ایرانی بحث کرده بود و چندبارِ دیگه رو هم باهاش وارد بحث شده بودم، ولی خب ماساچوست بازی در میاره دیگه، از رو نمیره. ازش می پرسم تفریح نداریم؟! بعد میگه نه تفریح چی داریم ؟! جای گشتنی داریم ؟! بازی و سرگرمی داریم؟ چی داریم؟ دهنم مثل اورانگوتان باز میشه و چشمام می خواد از حدقه بیرون بزنه. می دونم منظورش از تفریح و گشت و گذار چیه، دوس داره به جای اینکه مشروب رو بشینه توی خفای خونه ش بخوره، پاشه بره توی یه کافه و خیلی شیک و مجلسی مشروب فلان ساله رو سفارش بده و با ناخن های کاشت رو مخ رونده ش روی میز ضرب بگیره تا شراب چهل ساله ش از راه برسه و دلی از عزا در بیاره، تعریف یه آدم از آزادی، از تفریح داشتن همینقدر چیپ می تونه باشه، که توی رستوران سنتی هاش فرت فرت به خانوم ها هم قلیون بدن بکشن، این یعنی آزادی. بعد خروار خروار آدم برای یه عالم تعریف های به درد بخور از آزادی دارن گوشه ی زندان دست به اعتصاب می زنن و ایشون شرایط ایران رو برای زندگی کردن بد تلقی می کنه چون تمام رستوران ها قلیون کشیدن برای بانوان رو فراهم نمی کنن بنابراین باید به یه کشور دیگه مهاجرت کنیم تا مشکل قلیون کشیدن حل بشه.

خطبه ی بعدی در مورد تفریحاته، میگم خب تفریح چی؟ این همه تفریح که اگه صادقانه پی تفریح و گشت و گذار باشی شرایطش فراهمه. همین تهران خودمون کلی جای دیدنی داره کدومشو تا حالا رفتی؟ اصلن بیا خودم ببرمت. من و مون می کنه میگه نه خارج یه چیز دیگه س. از بالای منبر پایین میام و خودمو سرگرم کار دیگه ای می کنم، ترجیح میدم با یه همچین آدمی حتا بحث نکنم، چون حیف انرژی صرف کردن، آدم هایی از این دست که پیش از گشتن و دیدن مملکت خودشون و لذت بردن ازش، پولشونو صرف گشتن و حتا زندگی کردن تو کشورهای دیگه می کنن و خروارها دلار تو جیب اون ها می ریزن و همیشه چسناله دارن از اینکه این کشور فلانه بیساره و باید رفت، این کشور فلان و بیسار، درست، ولی ما آدم هاش خودمون فلان و بیسار نیستیم ؟ چرا هستیم ... هستیم وقتی اسم فلان مکان تاریخی توی شهری که ساکن هستی رو برات میارم نمی شناسی ولی چشم بسته می تونی برج ایفل رو توی هوا به تصویر بکشی، هستیم وقتی برات از طبیعت بکر فلان شهر و روستای توی ایران خودمون میگم با آب دهن آویزون از شهرهای کشورهای همسایه و آفتاب گرفتن لب دریای دیگران حرف می زنی. برام جالبه خیلی از کسانی که سنگ مهاجرت کردن از ایران رو به سینه می زنن و ننه من غریبم بازی در میارن خیلی هاشون میرن اونور و تخته سنگ به سینه شون می کوبن که آخ دلتنگ وطنیم و لیتر لیتر شعر و قصیده من باب جدایی از وطن می سرایند. آزادی معنای گسترده تری داره، اینکه من نتونم راحت توی خیابون های مملکتم راه برم و در روز هزار نفر از هم وطن هام قضاوتم می کنن یا توی تاکسی یه خانوم آزادی نشستن نداره و یه آقا پاهاشو اندازه ی بخش چاقِ اتحاد چاق و لاغر باز می کنه و اگه حرفی بزنی بد و بیراه می شنوی و هزار مشکل دیگه که نود درصدشون زیر سر خود ما آدم هاس نه شرایط مملکت و غیره و غیره، حالا تو پاشو جمع کن برو و فرت فرت کپشن زیر عکس هات بذار که چی بود اون مملکت راحت شدیم، اینجا مجسمه ی آزادی آی لاویو هم وطنان عزیزم، به سلامتی تک تکتون دو تا بطری ویسکی رو یه نفس رفتم بالا، ایشالا توفیق بشه شما هم زودتر از دست اون مملکت راحت شین بیاین اینجا با هم جشن بگیریم.

مشکل خیلی وقت ها خودِ ماییم و به جای حل کردنش فقط از اینور به اونور خودمونو می کشونیم ...


یادشون رفته که اون شاه، که به صد مهره نمی باخت

تاجُ از سرش تو میدون، لشگر پیاده انداخت ....


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.