ترکمانچای ام را گیو می بک

بهش گفتم بیا از محله قدیمیه بریم همونجایی که تمام ترس ها، غم ها شوربختی ها و خواب های بی سر و ته ام از اونجا شروع شد و هنوز که هنوزه خوابشو می بینم. یه نگاه به در بسته ی تمام مدرسه هایی که اون سال ها اونجا رفتم انداختمو خودمو دیدم که با حرص مقنعه مو توی سرم صاف و صوف می کردم که معلم و ناظم بهم گیر ندن یا سر کلاس مثل وروره جادو با دوستام حرف می زدم و معلم ها وعده ی یک نمره انضباط جانانه رو بهم می دادن. از کوچه هایی رد میشیم که خونه ی دوستام بود از کنار مغازه هایی که خیلی هاشون تغییر کرده بودن و بزک دوزک شده بودن و هیچ نشونی از خرازی ای که بچگی ها ازش هر چیزی که بگی خریدم، نبود. همون خرازی ای که بی خیال دله بازی می شدمو پول تو جیبی روزانه مو نگه می داشتم تا ظهر موقع تعطیل شدن از مدرسه برم و ازش کلی چیز میز واسه خودم بخرم و با چهارتا خنزر پنزر سرِ ذوق بیام.

یخ در بهشت فروشی روبروی مدرسه ی ابتدایی، نونوایی لواش شده بود و من دیگه نمی تونم وقتی از مدرسه تعطیل شدم یه لیوان آب و شکر و رنگِ غیرمجاز و یخ رو قورت قورت از نی ام هورت بکشم. اونقدری بزرگ شدم که دیگه کسی نه صبح ها می برتم و نه ظهرها مجبورم با سرویس بیام خونه و هوار بکشم که آبروم جلو دوستام میره وقتی همه شون تنهایی میرن و میان و شماها مثل بچه ننرها منو می برین و میارین. دیگه ولع جمع کردن کارت های صدآفرین رو ندارم که آخر سال دم کمد جوایز وایسم و ببینم با امتیازی که دارم کدوم طبقه از کمد شامل امتیازهای من میشه و تو سرُ کول هم بکوبیم برای برداشتن خوش رنگ و لعاب ترین جایزه. از کنار خونه هایی رد شدیم که یه روزی توشون سرک کشیده بودم که یا خونه ی مادر"ر" بود یا خواهرش ... خونه ی مادرشو که ریخته بودن کف زمین و یه ساختمون نو بد قیافه تر از قبلی علم کرده بودن، هفت هشت سالم بیشتر نیست و داریم تو خونه شون فوتبال دستی بازی می کنیم مامانش قورمه سبزی درست کرده و من بیزارم از دست پختش آب یه ور نون یه ور و پیازها گنده گنده دو تا قاشق بیشتر نمی خورم و باز میرم سراغ فوتبال دستی ...

پرسه زدن تو کوچه پس کوچه های بچگی تموم میشه و هنوز با مزخرف ترین خوابم دست و پنجه نرم نکردم، خیابون آخری همون جایی که دوچرخه سواری می کردم که مرکز ثقل تمام خواب هاس که جرات نکردم برم و از خیابون پایینی پیچیدیم تو خیابون اصلی و از خیابون های زندگی گذشته به زمانِ حال با هوای ابری برگشتیم و من موندمو حوضمو یه عالم ماهی که خاطره های مزخرف رو برام لب می زنن... اگرچه تو اون کوچه پس کوچه ها و خیابون ها هم دیگه خونه ی پر از ترس بچگی ها نیست و من سر تاقچه ش با کت دامن گلبهی که پایین دامنش و یقه ی کتش گلدوزی شده و یقه سکی قرمز زیرش پوشیدم، نَنِشستم و بزرگترها ازم عکس نگرفتن، که پا روی پا ننداختم و موهامو برام فرق کج باز نکردن... خونه قدیمیه هم مثل آپارتمان مامان "ر" تبدیل به یکی از این ساختمون های جدید شده که اگرچه هیچ زیبایی ای نداره ولی قطعن از اون خونه ی وحشتناک بچگی ها بهتر به نظر می رسه، حداقل دستشویی ش توی حیاط نیست و من شب و نصف شب بزرگترهارو بیدار نمی کنم که دنبالم بیان و کشیک بکشن تا من دو قطره دستشویی کنم.




 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.