تمام من همین دقیقه ها همین جاست …

ابی می خونه و منم همراهش:
یه قاصد خبرم داد که خوابم که چه خوابی
به مستی شبُ تا صبح خرابم چه خرابی ...
نمی خوام زمان بگذره، هر ثانیه ای که میگذره بیشتر عذاب می کشم از اینکه این بهشت رو باید رها کنم و باز برگردم تو دل آلودگی ها و بی رحمی های شهر. آدماش منو یاد آدم های کویر مصر میندازن به همون میزان مهربون و به همون میزان تو دل برو و برای هزارمین بار به این نتیجه می رسم که دور بودن بیشتر و بیشتر از تکنولوژی و اینترنت به همون میزان آدم هارو مهربون و دلنشین باقی میذاره که پیش تر ها هم بودن ... آبش سرده و چند ثانیه قبل چندتا سنگ شیزنتشون گل کرد و چنان پنجولی به کف پای سمت راستم کشیدن که درد پامو سردی آب نمی ذاشت پاهامو بی دغدغه راهی اون دور دورا کنم ...
پیرزن محلی که نشسته و اون گوشه چیز میز می فروشه و از خوراکی هاش بهمون تعارف می کنه دلم می خواست خریدن اون یه بسته آویشن تا ابد طول می کشید تا بتونم تا هروقت دلم می خواد از بامزه حرف زدنش و مهربونیش تو قلبم جمع کنم. بر خلاف آدم های شیتان‌پیتانی شهر سر و تیپم براش عجیب نیست قشنگ حرف می زنه و مهربونی از بند بند وجودش می ریزه. لهجه شو قورت نداده و این بیشتر منو دلبسته ی حرف زدن باهاش می کنه. از آدم هایی که لهجه و گویششون رو قورت میدن باید ترسید..‌.
نمی دونستم منی که تا دو ساعت پیش از پیچ وا پیچ بودن جاده می نالیدم و نفس های عمیق می کشیدم که پیچیدگی دل و روده م به قی کردن همه چیز منجر نشه حالا دیگه دل کندن برام قراره انقدر سخت شه ... چند ساعتی بعد از قزوین دل رو به پیچ جاده ها بزنی و همه چیز رو به جون بخری اون آخراش یه بهشت کوچولوی جمع و جور کاری با روح و مغزت می کنه که دلت نمیاد از اون جا تکون بخوری چه برسه بخوای برگردی تو شهری مثل تهران پر دودُ دَم و آدم هایی که هر روز بیشتر نامهربون میشن ...
آدمای اینجا مهربونن، قشنگن و اگه به من بود چندتاشونو با خودم میاوردم تو اتاقم و تمام طول روز قربون صدقه ی مهربونیاشون می رفتم و سیر نمی شدم از هم صحبتی باهاشون.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.