خوشمزگی ها

نون بود که وقتی راهنمایی اینا بودم بهم گلدوزی رو یاد داد، انقدر از این حرکت کیفور شده بودم که فرت فرت برای میم دستمال گلدوزی می کردم، آخرین دستمالی هم که گلدوزی کردم براش یه خرسی خیکی بود که یه دسته گل تو دستش بود، با میم دعوای بدی کرده بودمو اون دستمال رو بعد از امتحان نهایی یواشکی گذاشتم تو کوله ش ... هروقت میشینم سر گلدوزی کردن یاد نون میفتم، دخترک انقدر دلنشین بود و من تو همون مدت کوتاه باهاش کلی صمیمی شده بودم که با زنِ اکنونِ ر بعد از قریب به سه سال هنوز نتونستم ارتباط برقرار کنم و یه وقتایی واقعن خودمو هزارتا سوراخ سنبه قایم می کنم تا مجبور نباشم باهاش سلام علیک الکی کنم و یا ببوسمش. از نون بود که کادو بسته بندی کردن رو یاد گرفتم، هنوز یادمه که اولین کادوی ولنتاینی که به ر داد و توی جعبه ی قرمز گوجه ای؛ بادوم زمینی با پوست ریخته بود و من چقدر به وجد میومدم از دیدنش، هروقت ر خونه نبود می رفتم سروقت اون جعبه هه و یه دل سیر نگاش می کردم. دخترک مهربون بود و ادا اطوار الکی از خودش در نمیاورد، از همه مهم تر اینکه پسر ناخناش برای خود خودش بود، خود خود خود واقعی ش، وقتی داشت بهم گلدوزی رو با دست های ظریف و کشیده ش یاد می داد مجبور نبودم چشم بدوزم به انگشت هایی که مزین به ناخن های مصنوعی چندش آوره. گاهی وقتا واقعن حس می کنم الرژی شدید نسبت به ناخن های کاشت دارم و از وقتی تعداد خانومایی که این بلای آسمونی رو سر ناخناشون میارن داره بیشتر و بیشتر میشه، واقعن دوس ندارم به دستاشون نگاه کنم، من هلاک با ناز و عشه رنگ گذاشتن های الف روی بوم بودم، ولی ناخن های کاشتش مانع از نگاه کردن به نقاشی کردنش می شد، همیشه انگار یه سد مصنوعی جلو چشمام بود ...

فکر کنم وقتی نون رفت، بیش از اینکه ر غصه دار بشه من غمم گرفته بود، ولی همیشه با خودم میگم مستر کرُ لال خیلی نون رو دوست داشت که زودتر خلاص شد چون ر لیاقتش در حد همین میمه که تنها دغدغه ش ترمیم ناخن های کاشتشه یا می خواد دماغش که هیچ مشکلی نداره رو به تیغ جراحی بسپره یا فرت فرت موهاشو بلوند کنه، نون موهاش خرمایی بود، رژ آجری و یه وقتایی صورتی می زد و جز حس خوشایند هیچ حس بدی بهش نداشتم. بر خلاف دست پخت نون که معرکه بود و اولین بار اون بود که لازانیا درست کرد و من چشمام برق زد از دست پخت خوبش و ازش یاد گرفتم و بعدها خودم تنهایی درست کردم، دستپخت میم رو همیشه با بغض قورت میدم، چون آبش یه ور دونش یه وره، پسر تو نمی دونی من چقدر از خورشت های آبکی بدم میاد، یا کوفته ی هویج ؟!!! اولین بار که میم کوفته ی هویج جلوم گذاشت و خوردم واقعن خودمو کنترل کردم که تو سفره تگری نزنم. می دونم می دونم می دونم علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و من اون بز نیستم، ر اون بزه، ولی صادقانه خیلی چیزایی که الان بلدم همه شو از نون دارم، اونوقتا خیلی بچه بودمو نه گوشی ای داشتم که شماره شو داشته باشم نه هیچی، وگرنه دلم می خواست اگر قرار باشه دیگه نبینمش حداقل یه خداحافظی درست درمون باهاش بکنم و به خاطر تمام حس های خوبی که اونوقتا بهم ارزونی کرد یه تشکر جانانه ازش بکنم. خیلی وقتا آرزو می کنم کاش بشه یه روزی دوباره ببینمش و بهش بگم چقدر مدیونشم که اون روزا با حوصله و سر صبر چیزایی رو بهم یاد داد که اگه یه روزایی سر حال نباشم بتونم خودمو چند دیقه ای از دنیا و غصه هاش بِکنمو پرت کنم تو دنیای رنگو کاغذُ نخُ سوزن ...

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.