خوشمزگی ها

از وقتی دیدمش یاد تو افتادم، حس کردم باید توش قهوه دم کنی بیاری بخوریم و گل بگیم گل بشنفیم، منم که تا یه چیز داغ می خورم آب دماغم فرتی آویزون میشه باید یه ذره حریص بودنو بذارم کنار و صبر کنم تا خنک شه، البته توی یه ظرف کوچولو موچولو لطفن یه کم شیر جوشیده هم باشه دیگه من که می دونی قهوه ی خالی از گلو ملوم پایین نمیره، یه چندتا شکلات تلخ هم بندازیم بالا باهاش گرچه خودش باید شیرینی وافی و کافی رو داشته باشه ... حالا اصلن تمام این ها به کنار شاید داری میگی این اصلن به درد قهوه دم کردن نمی خوره، من حالیم نیست، من دوس دارم تو توی این حجم سبز با گل های آجری و قهوه ای سوخته قهوه دم کنی ... نه نیار دیگه، حداقل بذار با خیالش سر کنم ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.