در حیرتم … آیا تو هم در حیرتی ؟!

اینکه به آدم هایی که یهویی یه آدم هم چهره ش دیدی تو خیابونی سریالی چیزی و یادش افتادی و "مجبور" شدی چند ثانیه ای توی ذهنت یادآوری ش کنی و اون آدم ها دقیقن توی همون روز ازشون خبری بشه دیگه برام عادی شده. اوایل فکر می کردم من نیرویی چیزی دارم می تونم حتا جادو جمبل هم بکنم بعد هرکسی رو هم که حتا از صمیم قلبم بخواد ازشون خبری بشه می تونم اینجوری از حالشون با خبر شم، مثلن میم دوران دبیرستان که با اینکه لنز میذاشت این اواخر و مو رنگ می کرد عین زن های 50 شصت ساله و از چیزی که بود توی ذهنم خیلی فاصله گرفته بود و دختر تیتیش مامانی شده بود تا اون دخترکی که دوستی بود برام که جونمم براش در می رفت و شماره ش پاک شد از گوشی م بعد از اینکه چندماه پیش هنگ کرد و یه وقتایی که به یادش میفتم دلم می خواد خبری بشه ازش جایی ببینمش و یه سلام علیک خشک و خالی بکنیم حتا ولی خب نه نمیشه این وسطا استثناهایی هم هست که دلت می خواد اتفاق بیفته و نمیفته. مثلن دلتنگ شکوفه هم هستم و چه بسا سحر قاف رو هم دلم می خواد ازش با خبر شم ولی سال هاست فقط شماره ی خونه ای که اون وقت ها توش ساکن بودن رو حفظم و هیچ چیز دیگری ... شکوفه رو بیشتر به خاطر مامان بزرگش که ببینم حالش چه جوریاس، چون بیشتر از خود شکوفه حریص حرف زدن پای تلفن با مامان بزرگ مهربونش بودم ...

 بعد دیدم نه خیلی از انسان ها این مدلین بعد دیگه فهمیدم من قدرتی در این راستا ندارم بنابراین گذاشتم این حال به قوت خودش باقی بمونه. بنابراین دیگه متعجب نمیشم، فکر و خیال به سرم نمی زنه وااااایی خدایا من یه موهبتی دارم که اینچنین میشه و از این مسخره بازیا ... وگرنه مثلن من کلی با ولع می شینم کنسرت های ابی و کامران هومن و شاهین و نامجو رو نگاه می کنم قرار بود از این مدل اتفاق ها بیفته خب من سر از کنسرتشون در میاوردم. نه قدرتی هست نه موهبتی فقط چند روزی زودتر ما بهمون الهام میشه مثلن یاد فلانی بیفتیم و دست بر قضا یه جوری از اون آدم یه خبری میشه، همین ... تمام ...

متاسفانه چند وقت پیش یاد پدر زن عمو کوچیکه افتاده بودم، یاد چهره ی پیرمرد که شبیه یکی از بازیگرهای رشتی بود  خود ایشونم رشتی بود، خبر فوتشو شنیدم و در جا خشکم زد ... نه به خاطر اینکه من هنوز هم فکر می کنم قدرتی در این راستا دارم ها نه، برای اینکه مرگ رزو نمی تونم هضم کنم، ضعیفم توش، ماه دیگه یک ساله بابا بزرگه نیست و سه ماه دیگه میشه یک سال که خاله هه نیست من ولی هنوز نمی فهمم جریان از چه قراره ...


اینکه من مجبورم بنویسم، اینکه با سر درد میام و اینجا می نویسم اینکه خانوم ایکس برام مرض ستوری سروش رضایی رو فوروارد می کنه از حجم ستوری هایی که میذارم، اینا همه ش از دردی که تو مخمه و مجبورم می کنه به نوشتن تا فقط یک صدم ثانیه حس خالی شدن بهم دست بده، ناشی میشه وگرنه آره واقعن حق دارن اون بیرون بخندن که طرف چقدر حرف می زنه چقدر فرت فرت ستوری میذاره که دمت گرم که بیکاری؟! که الکی خوشی ؟! که انرژی داری ؟! میای هنوزم توی وبلاگ پست میذاری ... تو هم حق داری مرض ستوری سروش رضایی رو دوبار برام فوروارد کنی ...

امروز خانومه به من و شادان می گفت شماها خیلی شادین ازتون خوشم میاد. دلم می خواست تیم برلندامو بکنم تو حلقش، ما فقط به همدیگه نگاه کردیم و گمونم شادان هم بدش نمیومد یه چیز کلفتی بزرگی چیزی تو چشم خانومه فرو کنه من یکی به شخصه دلم می خواست فرصتی بود و من عرضه ی حرف زدن داشتم و فقط به نوشتن محدود نمی شدم و براش انقدر حرف می زدم که مخش بترکه از دردی که تو وجودمه و دیگه حرف بیخود نزنه بگه شماها خیلی شادین :) میم میگه باید خوشحال باشی که آدم ها اینجوری فکر می کنن، من ولی خوشحال نمیشم ملت انقدر کند و کاو می کنن که بخوان چیزهایی رو که با چشم نمی بینن یا چیزهایی رو که می بینن و از توش خبر ندارن به زبون بیارن ... آدم های دور و برم رو برای همین حرف زدن های بیخودی و زیادی شونه که محدود و محدودتر کردم وگرنه تا دلت بخواد از این دوستان سطحی نگر بودن که روزی 60 بار باید فقط با لبخند از کنار حرف هاشون می گذشتم ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.