در حیرتم از خودمُ خرُ خرما و خدا ….

گفته بودم خیلی چیزاش شبیهمه نگفته بودم؟ که امروز فهمیدیم سرنوشتشم با کمی تغییر در جزئیات، داره عین من رقم می خوره و تاریخ گه تکرار می شه... مال اون فقط دیرتر شروع شد من از وقتی از سن الانش کوچیکتر بودم با یه سری مسائل آشنا شدم و بوی تعفنشو شنفتم که هیچ ربطی به دنیای بی خیالی بچگی هام نداشت.

از آب دور نگهش داشتن وگرنه امشب که همین چند رجی که بافته رو دیدم گفتم این یکی شم باز به من رفته، وگرنه اگه مایو و تیوپ و دریا رو که نه یه استخر بادی ریزه هم دم دستش میذاشتن و جز قرآن خوندن اجازه می دادن هرچی دلش می خواد با دستاش خلق کنه، الان شاید شناگر ماهری هم شده بود ... اون روز گفته بود اگه میل بافتنی دارم و نمی خوام بدم بهش چندوقتی تا بره بخره، با شرط و اینکه خال بهشون نیفته دادم بهش! با یه کلاف نخ ... عالم و آدم می دونن من از نخ ها و کامواهام نمیگذرم! اینم ازش یکی دو تا داشتم که ازش دل کندم! خلاصه جای اینکه دهن بچه هاتونو مورد عنایت قرار بدین و چیزی که خودتون نشدین رو به زور تو پاچه شون کنین، بذارین هرکاری دلشون می خواد انجام بدن که وقتشونو به بطالت بگذرونن و با کله بخورن زمین، انتخاب خودشونه چه پیروز شن چه شکست بخورن، هیچ وقت تصمیم های مزخرف خودتونو زور چپون مغز بچه هاتون نکنین که مجبور شن دور از چشم شما کاراشونو زیر زیرکی انجام بدن که نه اعتمادی باشه نه رفاقتی ... همیشه گفتم آدم اگه با تصمیمای خودش کله پا شه انقدر باسنش نمی سوزه که به این فکر کنه ماحصل شکست امروز فقط و فقط نسخه ایه که آدم بزرگ های دور و برش به هر طریقی براش پیچیدن ...




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.