در حیرتم از مرام این مردم پست …

دیشب مقادیر زیادی از الطافی که "ر" بچگی داشت باهام رو داشتم به یاد می آوردم و عین همون لحظات رنج کشیدم... این فکر نمی کرد یک درصد سرش بیاد؟ یا خب خودش بچه داره، چه جوری سر به سر یه بچه ی ده یازده ساله میذاشت و کرم می ریخت؟ من بودم حداقل یک درصد با حودم احتمال می دادم عین اینا که نه بدتر شاید سر بچه م بیاد حداقل یه کم خودمو جمع می کردم و انقدر کرم نمی ریختم ... گرچه "ر" خوبی هایی هم داشتا، مثلن دستپختش خوب بود! یا اون فقط میذاشت بچه ای به سن من پیاز داغ غذاشو هم بزنه و کرمش در آشپزی رو کنترل کنه تا حدی! یا اون بود میومد بریم اینور اونور کلی چیز میزای باحال بخریم و تنها کسی بود که تو اون سن رازهای مگوی یه دخترکی به سن منو می شنید گرچه من فکر می کردم فقط میشنوه و تو دلش نگه میداره، اینکه می رفت آمارشو می داد زهری بود که سال ها بعد با فهمیدنش انگار به خوردم داده بودن ... ولی در کل کم هم اذیتم نکرد لعنتی نمی دونم واقعن نمی دونم ما آدما تا چه درصدی می تونیم عن باشیم ...

واااای پسر، حتا داره یادم میاد لحظاتی که "هـ" دو چشم لوس ننر خونه ی ما بود و تُوی باکسی تخم مرغ شانسی ای چیزی می خریدیم و اگه چیز بهتری در میاورد اون من به یه نحوی گولش می زدم و با چیز سطح پایین ترِ خودم که از تو شانسی درآوردم تاخت می زدم! البته از کمک های بی دریغ "ر" در این راستا نباید چشم پوشی کنم. خب خدایی در برابر چیزایی که "هـ" دو چشم در میاورد انگار خدا زارپ ریده بود به شانس من که محتویات درون انواع و اقسام شانسی ها بود ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.