در روزبازار زمانه[۱]

(منتشر شده در ماهنامه فیلمنگار- متن کامل)

ایران سرای من است، داستان سهراب نویسنده جوان كرمانی را روایت می‌کند که پژوهشی در زمینۀ شعر كهن ایران انجام داده و  برای دریافت مجوز چاپ كتابش دچار دردسرهای فراوانی شده است. تمامی شاعران حاضر در پژوهش، حین زندگی روزمرۀ سهراب و رفت‌وآمدهایش در کنار او هستند و الهام‌بخش اویند. سهراب در كویر گم می شود و عاقبت با پیوستنِ قنات‌های خشك كویر به  تونل‌های در حال ساخت مترو، از تهران سر در می‌آورد.

لحظه‌لحظۀ فیلم، پر است از نشانه‌های یک شاهکارِ به سرانجام نرسیده و هدر رفته. بسیاری از تصاویر به وضوح نمایانگر نبوغ خالقی هستند که گویی هنگام نوشتن فیلمنامه تصاویری بیش و کم تمام‌و‌کمال در ذهن داشته و چیزی هنگام اجرا این تصاویر را به ولنگاری پیوند زده است. نه از آن جنس ولنگاری‌ای که در آثارِ فراوان دیگر می‌بینیم و برخاسته از بی‌‍دقتی و سهل‌انگاری است بلکه نوعی که «می‌تواند» و «ممکن است» برآمده از تاکید کارگردان بر حذفِ «آستانه‌ها» و تفاوت‌‌ها در اجرا باشد.

آستانه‌ها  حد و مرز میان دو پدیده را مشخص می‌کنند و در عین حال نقطۀ اتصال اند. بدون وجود آستانه‌ای برای ادغام دو پدیده، هویت منحصر به فردی وجود نخواهد داشت تا از آن عبور کنیم و  به مرحلۀ ادغام برسیم. پدیده‌ها بدون وجود آستانه‌ها نمی‌توانند  واجد انسجام و در نتیجه آن واجد «تعریف» باشند. این همان اتفاقی است که برای شعرا و اساسا برای شعر در فیلم افتاده است.

شاعرانگیِ خرد شده در تک تک انسان‌ها و حتی عناصری مانند کوچه و خیابان و ... به خودی خود و در کلیتش می‌تواند دنیایی را به تصویر بکشد که شالوده‌اش بر شعر است، بر شعر می‌رود و بر شعر می‌گذرد. اما اگردوباره به خلاصه‌ای که پیش‌تر از اثر نقل کردم بازگردیم نکتۀ جالبی را در آن خواهیم یافت که در ظاهر شاید نقش چندانی در جریان فیلم ایفا نکند اما میتوان آن را نشانۀ کوچکی از آن چیزی در فیلمنامه دانست که در زمان ساخت به تمامی اجزا تسری یافته و آن را به ولنگاری مبتلا کرده است، یعنی موضوع پژوهش سهراب.

سهراب پژوهشی دارد در زمینۀ شعر کهن ایران. اما قاعدتا (و قطعا) نمی‌توان در یک کتاب به سراغ تمامی ابعاد شعر کهن ایران رفت و نیز به سراغ تمامی شعرا. آیا آن صف طولانی شعرا در کوچه و خیابان و بوم و بر همه در کتاب او حاضرند؟ و اگر حاضر نیستند پس در گسترۀ پژوهش او که اکنون ذهن و دلش مشغول آن است حضور ندارند و در نتیجۀ آن در جهان اطرافش نیز نباید باشند که هستند. دیالوگ‌ها نیز دست کم بیانگر پرداختن سهراب به دو حوزۀ متفاوت در اشعارند،  آن چه شاعران از شراب منظور می‌کرده اند (یا لااقل مقصود خیام از آن) و نگاه آنان به زن. در چند جلد کتاب می‌توان همین دو موضوع را در گستره‌ای به اندازۀ یک تاریخ با شاعران متعدد پی گرفت؟ و اگر تمامی این‌ها در اشعار تمام شاعران دنبال نشده، ساز و کار کتاب و فصل‌هایش چگونه است که در آن به طور پراکنده از هر دری سخنی رفته است؟

 

 در فیلم با نوعی شاعرانگی متکثر مواجهیم و با محو کاملِ فردیت «شاعر» و برداشتن مرز میان یکی و دیگری. شاعران و شعرهایشان در دیگرانی بی‌شمار خرد و تکثیر شده اند و این «دیگران» شخصیت‌های داستانی آنان را نیز شامل می‌شود. منطق فیلمنامه از این قرار است: تمامی این‌ها، تصاویر، شعرخوانی‌ها و همراهی‌های شاعران، ذهنیت سهراب است. می‌توان این گونه خواند که موضوع پژوهش آنچنان فکر او را به خود مشغول کرده که قادر نیست به پدیده‌ها در بستری متفاوت از آن چه ذهنش لبریز آن است بنگرد. یا می‌توان این نگاه را متعلق به کارگردان دانست: شاعرانگی متکثر، برخاسته از ذهن کارگردانی است که به تمامیِ عناصر این خاک سهمی از شعر بخشیده است و این سهم‌بخشی با محو  هویت فردی به نفع تقویت هویت جمعی امکان‌پذیر شده؛ ذهنیتی که روی کاغذ، در فیلمنامۀ اثر، به دلیل هویت قدرتمند «کلام» شاعران مخفی می‌ماند، در تصویر کاملا آشکار می‌شود: شاعران همه یکدیگرند ( دست کم حرکات مشابه و لباس مشابه و شیوۀ حضور مشابهشان چنین می‌گوید) و  همه سهرابند (سهراب که دست به غذا میبرد همه دور سفره به غذا دست میبرند، گویی هر کدام بخشی از اویند و او تمامی آنان است) و همه مردم کوچه و بازارند (رانندۀ تاکسی، مسافر و ...) و در نتیجه زمانی که شعری را می‌خوانند، آن شعر را به دانش و درک مردمِ کوچه و بازار تقلیل می‌دهند و از آن جایی که تصویری که از آنان ارائه می‌شود، به امکانی فراتر از این درک رهنمون نمی‌شود، آن را در همان نقطه تثبیت می‌کنند.

قصدم این نیست که بر شعارهای رایج بر حضور قدرتمندِ سویۀ معنوی در اشعار شاعران کهن تاکید کنم و بگویم که آنان روزمرگی‌های خود را نمی‌سرودند بلکه قصدم اشاره به «تثبیت» اولین سطح معنا در شعر خوانی شخصیت‌هاست، آن هم به دلیل تصویری که فیلم‌ساز از آنان ارائه کرده است و نه الزاما به خاطر موقعیت‌های روزمره‌ای که متناسب با آن شعرشان را بازخوانی می‌کنند. شخصیت/تیپی که از آنان می‌بینیم و لحن و اهنگ خواندن اشعار، به دلیل نشستنِ مردم کوچه و بازار در  ذهن سهراب یا کارگردان به جای آنان، همان چیزی را از شعر باقی می‌گذارد که درک عامۀ مردم از آن  است. شخصیت شاعر محو می‌شود و به تبع آن، شعر نیز در سطح تصویری از شاعر که پیش رویمان است متوقف می‌شود.

«گردآوردن» ابعاد و افراد و... متفاوت در یک محدودۀ  کوچک و نادیده گرفتن تفاوت‌ها مشخصۀ شعارزدگی است حتی اگر قصد فیلمساز نمایش تکثر شاعرانگی باشد، با حذف فردیت از شعر، از شاعرانگی، از شاعر، شعر و شاعر از مهمترین ویژگی خود تهی میشوند، به سطح می‌آیند و به دام روزمرگی صرف و ابتذال برخاسته از زودیاب بودن می‌افتند و همین است که اثر را به اثری ولنگار بدل میکند. به یاد گفت و گویی با  منوچهر آتشی در  کتاب ماه ادبیات و فلسفه میافتم که در آن تاکیدی بسیار داشت بر این که شاعر «سرود خوان فردیت خویش» است  و «عملۀ فرهنگ» نیست. تاکید داشت که «در همۀ زمینه ها مانند تحقیق، تدریس، پژوهش و نقد می‌توان کارگر فرهنگ بود اما وقتی شاعر باشی دیگر عملۀ فرهنگ نیستی. شاعر کارگر خودش است. ولی خودش کاری را انجام میدهد که ناخواسته خدمت به فرهنگ و اعتلای جامعه است...».

و به گمانم مهمترین ضعف اثر فیلمساز بزرگی چون کیمیاوی را می‌توان در همین نکته یافت: تهی شدن شاعران از فردیتی متناسب و همخوان با اشعاری که سروده‌اند، شعر آنان و در نتیجۀ آن شاعرانگی جریان یافته در تک‌تک شریان‌های جهان داستان را بی اثر کرده است.

----------------------

کتابنامه:

گفت و گوی سایر محمدی و منوچهر آتشی، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، دی 1381، شماره 63.



[1] نام کتابی از جلال ستاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.