دگران نوشتند و ما خواندیم …

چنان‌که #سیمون_دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است اما هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است، از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می‌شود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداخته‌ایم و او خود را بدان آراسته است. وقتی که دست می‌بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی‌توانیم تن و جسم بی‌تفکرش را لمس کنیم. چون این توهمِ جسمِ تسلیمِ رامِ مطیع همیشه حایل می‌شود. و برای زن هم همین اتفاق می‌افتد: او خود را فقط به شکل شی می‌بیند، به شکل چیزی «دیگر». او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آن‌چه واقعا هست و آن‌چه تصور می‌کند هست تقسیم شده است، و این تصویر، تصور چیزی است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده‌اند. او هرگز زنانگی‌اش را بروز نمی‌دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می‌دهد که مردان برای او ساخته‌اند. عشق امری «طبیعی» نیست. عشق امری بشری است، بشری‌ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساخته‌ایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می‌کنیم و منهدم. این‌ها که گفتیم تنها موانع میان عشق و ما نیستند عشق انتخاب است. شاید انتخاب آزاد تقدیرمان. کشف ناگهانی پوشیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین جزء هستی ما. اما انتخاب عشق در جامعه ما ناممکن است. برتون در یکی از بهترین کتاب‌هایش - عشق دیوانه - می‌گوید از همان آغاز دو منع عشق را محدود می‌کند: مخالفت اجتماعی و اندیشه مسیحی گناه. عشق برای آن‌که متحقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد. عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب می‌شوند. مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است یگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می‌شناسیم چون همه‌چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود. زن در تصویری که جامعه مذکر بر او تصویر کرده محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند این است که حصار زندان را شکسته است. عاشقان می‌گویند «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمی دیگر کرده است.» و حق با آن‌هاست. عشق زن را به کلی دگرگون می‌کند. اگر جرئت کند عشق بورزد، اگر جرئت کند خودش باشد، باید تصویری را که دنیا او را در آن محبوس کرده است نابود کند. مرد نیز از انتخاب بازداشته می‌شود. محدودة امکانات او بسیار تنگ است. او زمانی‌که بچه است زنانگی را در مادر یا خواهرش کشف می‌کند، و پس از آن عشق با مناهی یکی می‌شود. وحشت و جاذبه‌ی زنای با محارم عشق جسمانی ما را مشروط می‌کند. هم‌چنین زندگی نوین خواهش‌های نفسانی ما را به افراط نزدیک می‌کند؛ و در همان حال خواهش‌ها را با انواع منع‌ها عقیم می‌گذارد: منع‌های اخلاقی، اجتماعی و حتی بهداشتی. جرم هم مهمیز و هم لگام خواهش است. همه‌چیز انتخاب ما را محدود می‌کند. ما باید عمیق‌ترین محبت‌هایمان را با تصویری منطبق کنیم که رده‌ی اجتماعی ما در زن می‌پسندد. عشق ورزیدن به فردی از نژاد دیگر، فرهنگ دیگر، یا طبقه‌ای دیگر دشوار است، اگر چه کاملا ممکن است که مردی سفیدپوست عاشق زنی سیاه‌پوست شود، یا زنی سیاه‌پوست عاشق یک چینی شود یا «نجیب‌زاده‌ای» عاشق کلفتش بشود و... اما این ممکن بودن‌ها ما را از شرم سرخ می‌کند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته می‌شویم، زنی را از میان آن‌ها که «مناسب» هستند به همسری بر می‌گزینیم. هرگز هم اقرار نمی‌کنیم که با زنی ازدواج کرده‌ایم که عاشقش نیستیم؛ زنی که شاید عاشق ما باشد، اما نمی‌توانید خود واقعی خودش باشد. سوان می‌گوید: «و فکر این‌که بهترین سال‌های عمرم را با زنی تلف کرده‌ام که انگ من نبوده است.» بیشتر مردان عصر جدید می‌توانند این جمله را در بستر مرگ خود تکرار کنند و بیشتر زنان عصر جدید هم فقط با تغییر یک کلمه می‌توانند این کار را بکنند.

#دیالکتیک_تنهایی #اکتاویو_پاز #خشایار_دیهیمی

https://telegram.me/Aphorismos


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.