دیروز یا امروز ؟! مسئله این است!

نذار بگم که صبح با چه فلاکتی از خواب پاشدم، دیشب دیر خوابیدم ینی تا آخرین واژه ی این کتابه هم خوندمو تمومش کردمو بعد غش کردم، خدایی 3 ساعت و 14 دیقه خیلی کم بود خیلی! دیگه حاضر شدیم رفتیم واسه بازدید از کارخونه ی بهنوش. تجربه ی بامزه ای بود مخصوصن اون قسمت های بسیار کوچک پذیرایی که با تاک جذاب دلبر ازمون پذیرایی کردن. ولی انصافن هیچ حس خوشایندی نسبت به اون میزان از فلزی که برای ساخت دستگاه ها به کار رفته بود و فضا رو سرد و مُرده کرده بود نداشتم. هوای چنان خوشایندی هم اونجا در جریان نبود و حال بد و تنفس داغون این روزهای منو تشدید می کرد. به هرحال در کل بخوای بدونی تجربه ی بامزه ای بود البته نه اونجا که به جای مقصدی که باید حواسمون پرت شد و رفتیم هفت تیر پیاده شدیم و تبدیل به خاله ی باقر شدیم!

بعدشم به محض اینکه رسیدم خونه ساعت نزدیکای 1 بود تا ساعت 6 خوابیدم ... بماند که هزار هزار خواب با ربط و بی ربط دیدم، از دیدن خواب بهناز بگیر که صبح سر اسمش بحث بود و وقتی یاد خوابی که دیده بودم افتادم که تو همون خواب و بیداری اینستا چک کردمو لایکشو دیدم تا هزار تا چیز دیگه فقط تو نشئگی ویسشون کردم که یادم نره ... می خوابیم که خستگی مون در بره و مغزمون ریفرش شه بدتر به کپک زدن خودش ادامه میده ... بعدشم دیگه خودمو یه تکون دادمو نشستم یه ذره کارُ بار کردم و قسمت نهم شهرزاد رو قطعن محض خاطر فقط شهاب دیدم و بعدشم که خندوانه که دمشون گرم خدا بودن امشب. این ادا بازی خیلی خوبه پسر خیــــــلی. الانم که "طلوع من" رو نامجو داره زمزمه می کنه و بیشتر نمک می ریزه رو زخم های سر بازِ روی تنُ قلبُ روحُ همه ی وجودم ...

"بخشنده" رو دوباره شروع کردم به خوندن، ارزششو داره، هیچ کتابی در نظرم ارزشی بالاتر از شازده کوچولو نداره که هزار بار هم بخونم سیر نشم و باهاش لبخند بزنمو ضجه بزنمُ اشک بریزم و عشق بورزم، لی این لامصب ارزش دوباره خوندن رو که داره از طرفی هم اولین جلدِ این چهارگانه ی جذابه و خوندن دوباره شو نیاز می بینم ...



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.