دیروز یا امروز ؟! مسئله این است!

خیابون اقاقیا... راه های کشف نشده ... ممنون از اون آقاهه با اون ادرس دادنش، هیچکس تو دنیا انقدر جذاب ادرس نداده بود تا حالا... کاش یه روز بشه با پینک دیریم برم اونجا و توی سرازیری ها باد بزنه تو صورتمو خر کیفم کنه، گرچه باد امروز همچینم خرکیف کننده نبود، غرُ لندم رو بالا برد رسمن گند زد به مدل موهامون پسر! دریاچه رو از اون بالا دید زدن یه کیف دیگه داشت وقتی رسیدیم آفتاب رسمن کمر به صاف کردنمون بسته بود، ولی همون آفتاب ناجی شده بود تا آدم های زیادی تو اون وقت نباشن و از شرشون و ازدیادشون خلاص باشیم.

پسرک ها اون کنار والیبال بازی می کردن و اگه سر صداشون و ترس اینکه توپ رو فرق سرمون نزنن نبود شاید یه چرت عین اون خواب دل انگیز زیر درخت گردو به خودم بذل و بخشش می کردم. اما نشد که بشه، سیممون نرسید! معذب هم بودم یه کم، دراز می کشیدم پیرهنم یوخده میومد بالا. جدیدن شکرِ خدا علاوه بر حال بد شدنای توی جاده و حالت تهوعی که بهم دست میده وقتی تاکسی ای چیزی تند رونده میشه توسط راننده ش (مغزتو با این جمله بندیت، فازت چیه ؟! فازتو اذیت کردم!) آب زده هم میشم، دیگه خر بیار باقالی بار کن ... تو اون آفتاب و بادی که میومد و مارو به هر سویی می خواست می کشوند یه کم قایق سواری دیوونگی بود ولی به مدد یه بطری دلستر استوایی از پسش بر اومدیم! بعدشم اونقدر سبز کردیم تا وسایل بازی هاشون راه افتاد و با کارتی که داشتیم خودمونو حلق آویز کردیم با ماشین برقی... از بچگی م ماشین برقی منو به جنون و دیوانگی می کشونده همیشه، هرچی از این چیز میزهای وحشتناک می ترسم و بیزارم، ماشین برقی برام حال خوبی رو تداعی می کنه ... همه چیز خوب بود و من نیشم باز بود و از تق تق خوردن ماشینا به هم گل از گلم می شکفت و کرم می ریختم تا اینکه یکی کاملن شبیهش دیدم، کاملن که نه، نمی دونم هرچی بود یهو میم رو آورد تو ذهنم، بعد اینجور وقتا هزارتا چیز دیگه میاد تو ذهنت و حالت رو می رینه، این وسط یاد نوبدن بابا بزرگه و خاله هه هم افتادم، واسه همین دیشب دخترک توی نمایش رو با تمام وجود می فهمیدم اینکه تو جمع و وسط خوشگذرونی یهو حالت ریده شه و اشک و بغض و فکرهای جور و ناجور به مغزت حمله کنه درد داره. نتونستم خودمو جمع و جور کنم که نامجو مزید بر علت برای فرت فرت دماغ بالا کشیدن شد ... موقع برگشت همینجوری ملت داشتن زیاد و زیادتر می شدن و اوتیسمم به حد بالایی رسیده بود و دلم می خواست فقط از میونشون زودتر راحت شم. یه سری شلوغی ها اگه اذیتت کنه بازم بهت فاز میده، مثل شلوغی پروانه، مثل پُر شدن تمام صندلی های یه نمایش، ولی این مدل شلوغی های توی پارک ها و شهر بازی ها، اذیت کننده س...


وقتی هم رسیدم خونه تمام تلاشمو برا زنده موندن کردم نیم ساعت یه ساعتی هم موفق شدم، ولی نشد که بشه، سیمم نرسید، و یک ساعتی غش کردم، بدتر شد حالم که بهتر نشد، از اون خواب های گند بدموقع که به گند بودنشون ایمان دارم ولی اختیاری ندارم که خودمو کنترل کنم و نخوابم اون لحظه ها، بیدار که شدم که تا همین الان هنوز دارم تلو تلو می خورم و معلقم بین زمین و آسمون ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.