دیروز

اسم الموت رو پیش تر ها وقتی شنیده بودم که رضا دخترخاله هارو هی مسخره می کرد و می گفت برو الموتی! گویا شوهر خاله هه واسه اونجاست، چه بدونم هرچی! فقط می دونم لیاقت نداشته تا حالا خودشو خانواده رو بِکِشونه ببره یه همچین جای جذابی رو بهشون نشون بده، میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره همینه، تو فکر کن متولد جایی باشی و شهر به این دلبری داشته باشی توی تهران باشی و حتا برای گشت و گذار هم نری ...

چند کیلومتری اونورتر از قزوینه، خود قزوین رو هم هنوز نرفتم ببینم، شنیدم اونم شهر قشنگیه ... به هرحال الان توی الویت هام نیست حالا هرچقدر هم قشنگ ... بیشتر قزوین رو به خاطر باقلواهای فوق سکــــ.سیشه که دوست دارم ... کلن بازدید از قلعه ی الموت بود، یا حسن مصباح ؟! صباح ؟ یه همچین چیزایی تو که می دونی بدم میاد از حفظ کردن این اسم مسما، حس و حالش نیست ... به محض ورود به روستا به یه پیرزن برخوردیم، از پشت شیشه های اتوبوس می دیدمش به غایت بامزه بود و داشتم قربون صدقه ش می رفتم که دست کرد توی بینی شو همچین شماره می گرفت که دل و روده م از خنده پیچیده بود به هم میم هم که حالا هی می گفت داره شماره فلانجا رو می گیره و من بیشتر خنده م می گرفت. بیشتر وقتی خندیدم که پیرزن چیزی که زا بینی ش درآورده بود رو گردالی کرد و پرت کرد یه گوشه یه بارم سر انگشتشو مزه مزه کرد ... وای که دیگه داشتم هلاک می شدم از فرط خنده ... بعد هم در خونه شو بست رفت تو، انگار اومده بود واسه ما بگه چیا تو دماغش پیدا میشه، فخر بفروشه و بره پی کارش :))

یه مسیر کوچولو پیاده روی داشتیم که برا اینکه کفش هام مماسب نبود یه ذره خسته و کوفته شدم، ولی مسر انقدر جذاب بود و به یه باغچه ی کوچولو رسیدیم که دیگه خستگی ها از تنم در رفت، صبونه املت زدیم که با اینکه از املتی که با رب طبخ بشه هیچ خوشم نمیاد، ولی انقدر این یکی بهم چسبید که نگو و نپرس ... ساعت 12:15 تازه صبونه زدیم !!! بعدشم لیدر فرمود پاشیم بریم قلعه رو ببینیم ... خب صادقانه کی حالشو داشت به نظرت ؟! خیلی ها پاشدن رفتن ما چند نفر هم گرفتیم نشستیم سر جاهامون ولی خب واقعیت رو بخوای ما ننشستیم سر جامون، بلکه سر جامون ولو شدیم و خوابیدیم ... گمونم یکی از بخترین خواب هایی بود که تو عمرم تجربه کرده بودم، زیر درخت گردو ... روی تخت نرفتیم بشینیم یه دست مبل قدیمی اونجا بود که تا وقتی رسیدیم سمتش یورش بردم و گفتم این مال ماست، واسه خود خود خودمون ... و هر تیریکی بلد بودم زدم که جامونو با هیشکی تقسیم نکنم ! یه چیزایی یادمه که کورتانیدزه رو پلی کرده بودم تو خواب و بیداری بعدشم دیگه دیدم نمی کشم برای بیدار موندن و خاموش کردمو خوابیدم، وسطاش پاشدم دیدم میم هم زیر اون یکی درخت خوابش برده و یه لبخند زدم به هوای بکر اونجا و دوباره غش کردم ... دیگه وقتی به هوش اومدم که بقیه برگشته بودن و خیلی اصرار داشتن که حیف شد نرفتیم! عکساشو امروز دیدم و دیدم والا نه تنها حیف نشد که اگه هزار بار دیگه هم همچین سفری رخ بده باز من اون لحظه هارو زیر اون درخت گردو سپری می کنم ...


بعد از اونجا هم سرازیر شدیم سمت دریاچه ی اوان ... به غایت زیبا و جذاب بود و از زریوار هم بیشتر از من دلبری کرد ... گرچه کلن دل و روده م در اثر پیچ های جاده به هم ریخته بود و یه ذره هم آب زده شدم ... ولی واقعن جای قشنگیه ...

بعدشم که دیگه روز از نو روزی از نو، برگشتن به سمتِ تهران ... شهرِ عزیزکردهی  دوست داشتنیِ حال به هم زن ام ...

اون همه آدم مهربون قشنگ، اون سرسبزی ها اون آب خنک، اون درخت ها اون هوای تمیز رو ول کردیم باز چپیدیم تو این خراب شده ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.