راحت شدی عنوان نزدی امروز ؟! :))

تا آخر عمرم این جمله رو هرجا بشنوم یاد چهره ی امروز آقاهه میفتم وقتی با قیافه ی عصبانی رفت سمت میم که بگه چرا از پله های نمی دونم کجا بود دقیقن ؟! رفته بود بالا و گفت چیه راحت شدی؟ بیا پایین حالا  ... بهش گفتم آقا ما راحت شدی رو بعد از یه اتفاقی مثل دستشویی کردن به کسی میگیم ها :)) یه چیزی غرولند کرد و رفت ... بعد از ما یه نفر دیگه رفت بالا و 5 دیقه ای اون بالا بود آقا هیشکی نیومد هیچی بهش بگه و ما برای ده هزارمین بار بهمون ثابت شد واسه ما خار داره اونا شامپو نرم کننده لطیفه می زنن خارهاشونم نرم شده -_- :))

آقا تازه الان دارم دردِ توی پاهامو حس می کنم جون تو، اولش داغ بودم دوزاریم نمیفتاد، چقدر چیتگر تغییر کرده به نسبت دو سه سال پیش که رفته بودم، مثلن یکی از درها رسمن بسته شده بود و ما مثل بز مجبور شدیم از تل های کوچولوی خاکی بالا بریم یا کلی تغییرات مثبت تو قسمت دوچرخه ها اتفاق افتاده بود، سوله ش تر تمیز تر شده بود و دیگه همینجوری کارت مارت های آدمو پرت نمی کردن یه گوشه. رفتم و پس از ماه ها یه دوچرخه بر بدن زدم. آخرین بار اون حس مزخرفی بود که رفتم سر خیابون تا دوچرخه بگیرم و گفت دوباره دوچرخه دادن به بانوان قدغن شده و حالا که ماه هاست خانه های دوچرخه رو کلن بسته ن ... از اونجا هم سوار اتوبوس شدیم و دریاچه رو بر بدن زدیم، خدارو شکر مثل اولین بار که از گرما له له زدیم و آخرین باری که پارسال بود گمونم رفته بودم و از سرما اشکم دراومده بود هوا مساعد بود، آفتاب هم می تابیدا ولی خب خنکی هوا تعدیلش می کرد، حرصم گرفت نشد قایق سوار شیم، همه قایق هاش کار می کرد زااااارت ما که پدالی می خواستیم خانومه گفت باد میاد!!! من میگم مال ما خار داره هیشکی باورش نمیشه -_- و اینچنین دور دریاچه رو راه رفتیم تا فقط به دستشویی برسیم، دیگه تا اونجا رسمن من دو سه دور توی شلوارم کارمو انجام داده بودم بسکه دور بود از هر کدوم از نگهبان ها هم یم پرسیدی از اون اول راه گفت 700 هشتصد متر بیشتر نیست و ما هرچی می رفتیم نمی دونم چرا پایان نداشت این مسافت، آه  دستشویی، تو چقدر دوری از من ... همین دو سال پیش بود که نازنین عینکم فررررت لیز خورد و رفتنش توی چاه دستشویی رو به نظاره نشستم و اولش جیغ کشیدمو بعد غش کرده بودم از خنده، خدایی خیلی شیک و سریع و راحت رفت توی دستشویی می خوام بهت بگم عذاب نکشید بچه م.

اما امان از موقع برگشت، توی این مترو سگ می زد گربه می رقصید، چه خبره پسر؟ این میزان از جمعیت از کجا میاد؟ ملت چقدر زاد و ولد می کنن در روز آخه ؟ :/ :دی یه آقاهه هم یه سری آبمیوه گیری خیلی ساده ی ابتدایی پلاستیکی می فروخت که به طرز وحشتناکی عالی تبلیغش می کرد، دو تا نوجوون هم کنارش بودن و هر دو متری که می رفت جلو و تبلیغ می کرد الکی پول می دادن ازش می خریدن و جو می دادن مطلب و ملت هم تند تند می خریدن و صفا می کردن که شب برن خونه یه آب پرتقال مشتی می خورن :دی به محض اینکه رسیدم خونه لباس عوض نکرده نشستم امتحانش کردم از بخت من پرتقاله خشک از آب دراومد و کلی تو حالم خورد، در این حین هم گفتم دخترخاله کوچیکه ازم فیلم گرفته خدای سوژه شدم خودم می شینم فیلم خودمو پلی می کنم می خندم، یعنی می خوام بهت بگم به اون درجه از عرفان رسیدم -_-


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.