شانه هایم … شعاع لب پریده ی خورشید

خواب صبح باید ادامه پیدا می کرد، نباید اِلارم گوشی با صدای سینا وقتی می خونه " صبح شد بازم خورشید زده پا شو، تا پا نشی پنجره باز نمیشه ... " رو مغزم می رفت و خوابم نصفه نیمه می موند. ما هنوز باید کنار هم وایمستادیم و به آقایی که موسیقی خراسانی می نواخت و هم زمان می خوند گوش می دادیم و من تند تند  شعرشو می نوشتم تا بعدن توی چت هامون دوباره برات بفرستم و خاطره هامونو از اون روز مرور کنیم. باید اون خواب تا ابد ادامه پیدا می کرد و من به مچ دست هات نگاه می کردم که از بس ظریفن تسبیح چهار دور شمسی قمری دور مچت می پیچه و پیچیده شدن تسبیح دور مچ من از سه دور تجاوز نمی کنه. به لق زدن دستبند منجوقی سبز توی دستت به آوازی که مرد می خوند و مایی که تشویقش می کردیم. به پسرک های تو بیداری که گیتار می زدنو می خوندن به مرد نابینایی که تِرک "قبله_ابی" رو توی لوله ی پلاستیکی ملودیکا می دمید که قبله یعنی حلقه ی چشم مستت، که ضریح اونه که دست بزنم به دستت.

سینا نباید می خوند، نباید منو از خواب بیدار می کرد، وگرنه مرد همچنان داشت به خوندن موسیقی خراسانی ش گوشه ی پیاده رو ادامه می داد و ما براش دست می زدیم. اصلن الان که فکر می کنم شاید خوابمو سانسور کرده بودن، شاید قرار بود توی خواب اون مرد غریبه نامجو باشه و یکی از تلفیقی های دلبرشو بنوازه و بخونه و هوار بکشه، تو یکی از همین پیاده روهای تهران نه هزار فرسنگ دورتر.

پاسالم همین موقع ها بود، همینجوری که مثل جنازه افتادم خوابم میومد و هیچی حالیم نبود که وسط پارکه یا سرمو تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس و کله م که از این ور به اونور سُر می خوره و چرت می زنم که یا وسط حیاط موزه ی آبگینه. تو چمن های پارک لاله ولو شده بودم و تنها دغدغه م این بود که مورچه ها به تنم راه پیدا نکنن نمی دونم چی شد تا لای چشمامو باز کردم دو سه تا چادری گشت ارشادی بالا سرم بودن و با یه به به خوش میگذره؟ منو دنبال خودشون کشیدن، عکس با کاغذی ازم گرفتن که با ماژیک قرمز روش نوشته بود کشف حجاب، خنده م گرفت وقتی یکی شون از اون یکی پرسید اینکه هم لباسش بلنده هم تنگ نپوشیده برا چی آوردین؟ گفت بدتر از اینکه روی چمن ها دراز کشیده بود؟ و چنان لبی گزید که از گزش مورچه ها وقتی توی شلوارت حمله می کنن زجرآور تر بود، سوزش،گزش، خارش.

باور کن اگه سینا صبح اول صبح شروع به خوندن نمی کرد و من بیدار نمی شدم هنوز مرد داشت به خوندن آواز خراسانی ش ادامه می داد و من چشمم به مچ دست چپ تو بود و با خودم فکر می کردم زودتر ازت بپرسم چه جوری انقدر ظریف می تونی باشی که تسبیح رو چهار دور، دور مچ باریکت طواف بدی. بعد شاید امروز وسط حیاط موزه از ترس اینکه پسرک سرباز مثل اون گشت ارشادی ها چیزی بهم بگه از جام تکون نمی خوردمو خوابم سنگین می شدُ ادامه ی خواب صبح رو می دیدم و مرد هنوز داشت ما رو به آواز خراسانی دعوت می کرد...




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.