شاید فردا…

دارد دروغ می‌گوید. آدرس عوضی می‌دهد که آن ها را با خود بکشاند تا ته مسیر و کرایۀ کامل را بگیرد و بعد راه را یک جورهایی بپیچاند و نشانی دیگری بدهد. عقب نشسته ام، توی آینه نگاهش میکنم...دنبال شر است، حوصلۀ شر ندارم. دهانم دو بار باز می‌شود که به این دو زن و کودک همراهشان بگویم آدرسی که راننده میدهد بی خودی طولانی است...اما خود به خود بسته می‌شود. نای جر و بحث ندارم.
فکر میکنم که از کی این طور شدم؟ یک ماه... دو ماه...سه ماه...یک سال پیش؟
من که ساعتها کنار یک بچه یا حیوان گمشده گوشۀ خیابان می ایستادم تا یک نفر برای بردنش پیدا شود...من که آدمهای گیج و سردرگم را تا رساندن به مقصد رها نمی کردم، من که حواسم دائم به این و آن بود که کدام مشکل کدامشان را می‌توانم حل کنم...
من از کی این طور شدم؟
یاد قصه ای میافتم که چند سال پیش نوشته بودم...قصۀ کسی که یک هو می افتد و میمیرد...همینطوری، نه از مریضی یا پیری یا تصادف...از بی تفاوتی...از شدت بی تفاوتی نسبت به همه چیز، یک هو می افتد و می میرد...
فکر میکنم به  زامبی شدن...همین است،  تنها مقصد خودت را دنیال میکنی...نمیبینی، نمی‌شنوی، واکنشی نشان نمیدهی...
من از کی این طور شدم؟ چرا نمیگویم به این ها که راننده آدرس غلط میدهد؟
به بعدش فکر میکنم...راننده تند می‌شود و یک جر و بحث کوتاه یا بلند کل مسیر را از این که هست زهرمارتر می‌کند و بعد هم احتمالا محض انتقام، یا مسیر   را غلط میرود یا کرایه را بیشتر حساب میکند و  دوباره یا باید درگیر شوم  یا نشوم... بعد هم پیاده شوم و احتمالا یک فحش، از آن فحشهایی که هر زنی هر کاری خلاف خواست مردها بکند حواله اش می کنند نصیبم می‌شود...جانش را ندارم... 
فکر میکنم از کی این طور شدم؟
نمیشود میان زامبی ها زندگی کنی و سلامت بمانی... تلاش دائم برای این که کاری بکنی... چیزی را عوض کنی... چیزی را بهتر کنی، بهترین کاری که از دستت بر میاید را بکنی و جواب نگرفتن های دائم... سوء استفاده های دائم...   آدم خالی می‌شود...تمام می‌شود... آتش توی قلبش سرد میشود...آدم می‌شود زامبی.
 رسیده ایم به چهار راه فلسطین و میدانم که آنها باید آن جا پیاده شوند...
توی سرم میگویم برای خودت شر درست نکن.
دهنم اما شاید بدون تصمیم من، طبق عادت، به آن دو زن می‌گوید این جا پیاده شوید...
راننده میگوید نه! 
توی آینه نگاهش میکنم...میدانم نفرت دارد از چشمم سر میرود..
میگویم دور شهر را بزنند که چی؟ پنج دقیقه از این جا پیاده میروند میرسند دیگر...
غرغر میکند، آماده ام دهنش را باز کند و از آن چرندیات معمول مردانه بپراند تا سرش را بکوبم توی آینه...این خشم غریب نمیدانم از کجا آمده توی چشمم...توی دستهایم...توی عضلاتم...
زنها پیاده میشوند، راننده فقط عصبی توی اینه نگاه میکند. چیزی نمیگوید.
میدانم کرایه را بیشتر حساب میکند. دوباره خاموش میشوم. حوصلۀ جر و بحث ندارم.

زامبی نشده ام انگار هنوز..دست کم تا امروز نه...شاید فردا....

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.