شبانه های بی تو یعنی حضور گریه …

من حتا حاضرم شکم پینکی پینکی رو هم باهات تقسیم کنم نصفش برای تو نصفش برای من که سرمونو روش بذاریم از یه دونه بالش زیر سرم گذاشتن می دونی که بدم میاد ... اصلن تو گوشه ی دم دیوار بخواب که پایین نندازمت یه وقت، جا تنگه خب منم که مثل آدم نمی خوام بسکه وول می خورم خودمم اینور می خوابم اما نه اونور از زیر پنجره سوز میاد یخ می کنی تا صبح ولی خب اگه 5 تا پتو رو بندازیم و همدیگه رو بغل کنیم گمون نکنم سرما معنی خاصی داشته باشه. ولی خب نیستی دیگه ... تمام شکم پینکی پینکی برای خودمه، کوسن سبزه که موتیف بافتم روش برات کف زمینه تو کیسه ش، من تنها می خوابم، من تنها از خواب پا میشم و نهایتن سهمم از زندگی اینه که خوابایی که دیدمو برات تعریف کنم که تو هم اهمیتی نمیدی. کرانچی تند و آتشینامو تنها می خورم که البته من فقط دوس دارم اونو با تو قسمت کنم نه با هیچ احد دیگری، تنهایی کتاب می خونم تنهایی زیر 5 تا پتو وول می زنم بازم سرما تو تمام جونم رخنه می کنه، تنهایی میرم پیرسینگ می خرم (کاش حداقل حواست به رنگ سبز نگین این نوز ستاده باشه) تنهایی غذا می خورم تنهایی صبونه می خورم اگه حوصله کنم البته و الانم باید بشینم تنهایی فیلمی انیمیشنی چیزی ببینم که زودتر از چیزی که انتظار دارم لحظات عمرم فوت بشن برن هوا ...

شاید یه قدری هم شبیهِ منه ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.