قاصدک هان؟ چه خبر آوردی؟

امروز توی فرهنگسرای رسانه، یه دورهمی بامزه از نقد کتاب "عروس دریایی" ترجمه ی کیوان عبیدی آشتیانی بود، یه کتاب باحال که پیش تر معرفی شو نوشته بودم، همه مون کم و بیش تو شرایط شخصیت اصلی این کتاب بودیم یا هستیم یا به نحوی در آینده خواهیم بود.

همه شون بچه هایی بودن که دیگه نهایتن دوازده سیزده ساله بودن و چنان از بخش های مختلف کتاب حرف می زدن و به یه نکاتی اشاره می کردن که دهنم باز مونده بود و به غایت غبطه خوردم به اون سال هایی که الکی گذشت و من هیچ کششی نسبت به کتاب نداشتم و این چند سال اخیره که تازه کتاب خون شدم و به نظر خودم واقعن کمه ... دایره ی واژگانشون به شدت گسترده بود و از طرف دیگه اعتماد به نفس حرف زدن داشتن، چیزی که من با بیست و شیش سال سن هنوز که هنوزه ندارم، انقدر ندارم که تیکه ی دوست داشتنی کتاب رو جرات نکردم بلند بخونم چون می دونستم مثل همیشه که هول میکنم تو این جمع ها حرف بزنم؛ یا به تپق زدن میفتم یا صدام می لرزه، واسه همین از خیرش گذشتم. چقدر تعریف هاشون از مرگ خوب بود، مخصوصن اون دخترکی که می گفت یه مسئله ایه که هرگز نمیشه باهاش کنار اومد و در نقطه ی مقابلش دخترک دیگه ای که با خنده می گفت اونم مثل بقیه ی چیزا عادی میشه. بدون ترس و با اعتماد به نفس بالا نظرشونو به بهترین وجه ممکن می گفتن. دم خانواده هاشون و بیشتر دم خودشون گرم که از این سن دارن کتاب می خونن، اونم نه سر سری بلکه عمیق و چنان از سطر به سطر و واژه به واژه ی اون کتاب موشکافی می کنن که قطعن منی که به عنوان آدم بزرگ اونجا حضور داشتم انقدرها هم دقیق نشده بودم.

هر روز بیشتر به این پی می برم که کتاب حلال خیلی از مشکلاتمونه.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.