ما را که بَرَد خانه …

همیشه نصف شبا که پا می شدم برم دستشویی یه نگاه می کردم تا خیالم راحت باشه که قفسه ی سینه ش بالا پایین میشه این یعنی هنوز زنده س و من می تونم با خیال راحت بخوابم. اون روز صبح هم چشم دوخته بودم به جنازه ش که زیر پتو بود. حس کردم هنوز داره بالا پایین میشه، اشکامو پاک کردم که بهتر ببینم گفتم زنده سا، پتو داره تکون می خوره ولی جواب منفی بود، نبضشو گرفته بودن و هیچ اثری از زندگی توی بدنش نبود و می گفتن کم کم داره بدنش سرد میشه ... یادم که میفته چند دیقه ای خیره میشم و حس می کنم الانه که نفسم بند بیاد که متوقف شم، دو هفته گذشته پسر دو هفته .... و من هنوز که هنوزه دوزاریم نیفتاده چی شده که دیگه نیست که تموم شد رفت و نتونستم آخرین بار صورتشو ببینم، نخواستم که ببینم ... نمی خواستم آخرین تصویر یه صورت بی جون باشه، می خواستم هنوز توی ذهنم حرف بزنه، صورتش تکون بخوره هنوز باشه، زنده باشه ...

انگار همین چند روز پیش بود دیدم داره اونقدر قلبش بد می زنه که تکون تکون خوردن های شدید بدنشو میشه دید و هوار می کشیدم گوشه ی هال و همه چیز رو زیر سر سیگار کشیدن هاش می دونستم، از همون موقع بود که دیگه رسمن ترک کرد و هیچ وقت سراغش نرفت بردنشو یه باتری توی قلبش گذاشتن ... اون شبم جونمون بالا اومد... هنوز باور نکردم رفته، هنوز فکر می کنم همون شبه و من خوابمو هیچکس دم صبح زنگ زده و من بیدار نشدمو نرفتم ببینم که جسمش هست و دیگه روحی توی بدنش نیست، فقط نمی فهمم خوابِ این بار چرا انقدر زیاد شده من که انقدر خوابم سنگین نبود ...

از خودتو دنیای لجتی که برامون ساختی و از زجر کشیدمون لذت می بری تا آخری لحظه ای که نفس می کشم بیزارم.

دیشب داشتم عکسای سفر چند هفته پیش رو می دیدم همونجا دم آبشار که مثل چی تو خودم رفته بودم و یواشکی اشک می ریختمو کله مو انداخته بودم پایین، اون موقع هنوز بود ولی خب حالش بد بود، نه می خواستم زجر کشیدنش رو ببینم نه رفتنش برام ساده بود. تختشو جمع کردن، لباساشو دادن اینور اونور که یکی بپوشه و وقتی یاد دو تا پیرن نویی که داده بودیم هفته ی قبلش براش بدوزن و هیچ وقت نتونست بپوشه میفتم دلم می خواد ماه ها بشینم و اشک بریزم. همه چیز رو جمع کردن حتا آخرین عکسی هم که ازش موجود بود و قاب کرده بودن گذاشته بودن روی شومینه برداشتن که دم به دیقه چشمم بهش نیفته و آبغوره نگیم ولی جای همه چیز رو از حفظم همه چیز، دونه دونه رنگ پیرهن هاشو می دونم، مدل خوابیدنش ساعتش که کنارش میذاشت قاشقی که باهاش غذا می خورد، ریز به ریز رفتارهاشو توی ذهنم ذخیره دارم و لحظه ای از مغز کثافتم بیرون نمیره. یکی منو از این خواب متعفن بیدار کنه.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.