من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم …

 

یکی این سر جاده نشسته یکی اون سر، نمی بینمش ولی زور زدن هاش رو می فهمم که هرکسی می خواد خودش پیروز میدون باشه، چنان با زور می کشن که انگار با هم پدر کشتگی دارن زمان نمیگذره خودمو به خواب می زنم چشم باز می کنم ساعت تکون نخورده همونه، باز خودمو به خواب می زنم بچگی ها هروقت خودمو به خواب می زدم جاده زودتر تموم می شد و زودتر می رسیدیم. همیشه رفتن بیشتر کش میومد و برگشتن ها به چشم بر هم زدنی تموم می شد، کاش سفر همیشه ادامه داشت و تمومی نداشت. هرچقدر زمانِ رسیدن کش میاد از اون طرف لحظه های موندن زود میگذره، چنان ساعت تیک تاک می کنه و ثانیه شمار بهم زبون درازی می کنه هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کِی و کجا هیزم های تر بهش فروخته باشم. میگذره و من هنوز نتونستم یه دل سیر دلتنگی هامو به باد فراموشی بسپرم. قرار نبود این عکس باشه، تو این عکس دستام از شدت اضطراب می لرزید، دامنم از خیسی چمن ها نم کشیده بود و با هر وزش بی جون باد هم لرزیدن تنم بیشتر می شد. تو هوای به این گرمی که خر تب می کنه سگ سینه پهلو چرا اونجوری می لرزیدم؟ چه مرگم میشه که از نوک پام تا مغز سرم پر از سرما میشه. سایه تو از پشت کاج های مطبق می بینم یه سایه ی بنفش خاکستری با مربع های ریز رنگین کمونی که به پاش کشیده و به من سلام نظامی میده. تو کوله م یه تیکه فابریانوی نارنجیه که یه عالم ماهی آبرنگی دارن روش شنا می کنن تمام حواسمو جمع می کنم که مبادا اشکام بچکه روش و ماهی ها از همدیگه وا برن. خودمو مشغول عکس گرفتن نشون میدم وگرنه از گوشه ی چشم چنان سایه تو واضح می بینم که می تونم تک تک حرکاتت رو نقاشی کنم، یکی دست و پامو زنجیر کرده وگرنه اگه به من بود همین دو قدم رو هم تا سایه ت پرواز می کردم و اینجوری این گوشه کز نمی کردم... دستام یخ کردن تو سرم آتیشه وقتی از هم دوریم نگرانم میشی ؟! ابی می خونه، ابی لعنتی همه جا می خونه. تمام تاکسی های این شهر بسیج شدن که این روزها ابی پلی کنن و من زرت زرت اشک دم مشکم راه بیفته. قرار نبود این عکس باشه قرار بود اون عکسی باشه که انگشت کوچیکه ت خزیده زیر النگوهای فیروزه ایم. که زیر میز دست های هم فشار را بکنیم... که بی خیال تمام اضافه آدم ها مدام زندگی خنده دار را بکنیم که تو خواب شاهین برامون کنسرت بذاره و ما هی هوار بزنیم لعنتی "فو" رو بخون... تو این عکس دستام خبر نداشتن انگشتر شیشه ای هام قراره پودر شن بریزن زمین و یه تیکه ی تیزشون فرو بره تو شستم و همینجوری خون بیاد و خونشو بمالم به تمام صورتم که قیافه م مظلوم تر جلوه کنه شاید یکی دلش به حالم بسوزه، ولی هیچکس دل نمی سوزونه. بقیه ی انگشترها هم خبر نداشتن قراره از مشت زدن هام کج و معوج شن. فقط باید حواسمو جمع کنم اشکم رو تن ماهی آبرنگی ها نچکه می ترسم از همدیگه وا برن و دیگه به ماهی شباهت نداشته باشن... انگشترارو که دادم صاف و صوف کنن سنگ اون سبزه و بنفشه رو زده ناکار کرده، همچین آبکاری کرده و برق انداختتشون انگار نشونِ عروس مروسی چیزیه، میگم آقا بدم میاد از اینکه انگشتر برق بزنه میگه دستت کنی کثیف میشه باز از برق زدن میفته... قرار نبود این عکسه باشه، قرار بود من سارافون سبزه م تنم باشه کوله قرمزم رو پام باشه دیریم سبز قرمزم تو گردنم باشه و انگشت کوچیکه ی تو خزیده باشه زیر النگوهای فیروزه ایم، لرزیدن قلبم و دستام و قلپ قلپ اشک قورت دادنامو تو این عکس نبین، دامن لعنتیم خشک نمیشه از خیسی مزخرف این چمن ها... سایه ت تو تمام عکس ها هست...

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.