نصفِ شبانه ها

33 دقیقه و 51 ثانیه ش موند چون حقیقتن دیگه توان زار زدن ندارم و خواب مصنوعی مستولی گشته است ...

از این لحظه هایی که حتا غم های که فراموش کردی هم ریز به ریز از ابتدایی ترین جایی که تو ذهنت مونده یاده میاد تا همین لحظه، بیزارم تمامشون بیشتر حالمو به هم می زنه حتا یادآوری سرماخوردگی چهار پنچ سالگی که مامز به زور شلغم ها رو با آبلیمو و نمک می چپوند توی دهنم بینی مو می گرفت که عوق نزنم و تهدید می کرد اگه نخوردم باید آمپول بزنم و من همیشه به خاطر لوزه های گه بزرگم باید آمپول می زدم همیشه ... حتا بالای تخت بچگی هام نم زده بود و ریخته بود یادآوری اونم اذیتم می کنه یادمه می گفتن خوبه اون لحظه که ریخته من تو تخت نبودم وگرنه در جا می مردم، فکر کن اگه اون لحظه من تو تخت چوبی قهوه ای سوختم بودم تا اینجاها ادامه پیدا نمی کردم فقط اگه اون لحظه ای که سقف ریخت من اون زیر خوابیده بودم ...

فراموشی با تمام تلخی هاش، آلزایمر با تمام دردهاش، می تونه مسکن خوبی باشه ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.