نصفِ شبانه ها

دو ساعت؟ سه ساعت؟ چند ساعته خوابیدم؟ فقط وسطش یادمه تلفن زنگ خورد و تو تلو تلو خردنام پاشدم از بیسش برش داشتم. صدام در نمیومد مثل یه گرگ که بیش از حد زوزه کشیده باشه و گلوش خط و خش برداشته باشه یه سری اصوات چرت از حلقم بیرون میومد. گفته بودم که گوشی خاموشه و اگه کاری داشتی زنگ بزن به این کوفتی خودم تماس می گیرم. حرف زدیم و باز دوباره مردم. مرده بودم که وحشی زنگ زد که چرا گوشی ت اشغاله، بیزارم از اینکه توی خواب و بیداری بخوام به بنی بشری توضیح بدم، تو مگه قرار نبود خفه شی؟ چرا باز رو مغزم داری می رینی و با پا عناتو لگد می کنی؟ سرم سنگینه نه حس حموم رفتن دارم نهه اینکه یه چیزی درست کنم بخورم یه کم انرژی بگیرم فقط دلم همین خواب های مصنوعی احمقانه رو می خواد کتاب بخونم بخوابم. از خواب پاشم کتاب بخونم بخوابم و همینطور این چرخه ادامه پیدا کنه تا مرگ از راه برسه... پشت سرم، پیشونیم، دور و بر گوشام هر نقطه ای از مغز و سرم کف کله م و توش و جمجمه هرچیزی رو که بگی درد می کنه کاش هیشکی هیچی نگه فقط ابی بخونه، باهاش داد بزنم و گریه کنم و از فرط گریه دوباره چند ساعتی خواب ...

پاشده بودم نمی فهمیدم گرگ و میش صبحه؟ عصره؟ غروبه؟ چه گهیه ... فکر می کردم صبح شده باید حاضر شم برم کلاس حتا. طول کشید تا به این هوشیاری رسیدم که لعنت به تمام چیزها و کسایی که مغزامونو به طرق مختلف به فــ.اک دادن لعنت به تک تکشون


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.