هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است…


آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب است

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب است
نه دهانیـــــست که در وهـــــــم ســــخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است
آتش روی تو زین گونه که در خـــــــلق گرفـــــت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب است
آدمی نیست که عاشق نشـــــــــــود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است
جنبش ســـــرو تو پنداری کز باد صـــــباســــت

نه که از ناله مرغان چمن در طرب است
هر کســـــی را به تو این میل نباشــــد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب است
خواهـــــــم اندر طلبـــت عمر به پایـــــــان آورد

گر چه راهم نه به اندازه پای طلب است
هر قضایی سببی دارد و من در غـــــم دوست

اجلم می کشد و درد فراقش سبب است
سخن خویـــــش به بیگانه نمــــــی یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است
لیکن این حال محالســـت که پنـــــــــهان ماند

تو زره می دری و پرده سعدی قصـــــــــــب است


[
]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.